از کیوریتوری تا متاکیوریتوری

1

مقدمه: نقد در آستانه‌ی آپوریا
مواجهه با ص/ل/ب از همان ابتدا منتقد را در موقعیتی نامتعارف قرار می‌دهد. با پروژه‌ای مواجهیم که نه‌تنها شرایط دیدن، خواندن و حرکت مخاطب را صورت‌بندی می‌کند، بلکه همزمان سازوکار همین صورت‌بندی را نیز در معرض تردید قرار می‌دهد. متن کیوریتور حتی از مخاطب می‌خواهد به متن اعتماد نکند؛ گویی نمایشگاه پیش از آن‌که نقد به آن برسد، بخشی از ابزارهای نقد را درون خود تعبیه کرده است. اما همین‌جا موضوع نقد جابه‌جا می‌شود.
این یادداشت آگاهانه بر کیوریشن و سازمان‌دهی شرایط ادراک در ص/ل/ب متمرکز است، نه بر تحلیل مستقل آثار یا کیفیت رابطه‌ی میان آنها. مسأله، پیش از اثر قرار می‌گیرد؛ چه چیزی امکان دیده‌شدن پیدا می‌کند؟ از کجا دیده می‌شود؟ چه چیزی خوانده می‌شود؟ چه چیزی به حاشیه رانده می‌شود و مخاطب در چه میدانِ از پیش صورت‌بندی‌شده‌ای دست به انتخاب می‌زند؟
در چنین وضعیتی، کیوریتوری دیگر صرفاً انتخاب و آرایش آثار نیست؛ به سازمان‌دهی شرایط ادراک بدل می‌شود. و درست در همین نقطه، مسأله‌ی اقتدار پدیدار می‌شود. اقتدار همیشه در فرمان آشکار نمی‌شود. گاه پیچیده‌تر و مؤثرتر عمل می‌کند، آن‌گاه که فرمان عقب می‌نشیند و جای خود را به امکان، انتخاب و مشارکت می‌دهد. از این منظر، ص/ل/ب را می‌توان دستگاهی دانست که نسبت میان اثر، فضا، متن و مخاطب را به بخشی از موضوع خود بدل کرده است. اهمیت پروژه نیز تا حد زیادی در همین جابه‌جایی نهفته است، اما این جابه‌جایی نباید نقطه‌ی پایان نقد باشد. زیرا مرئی‌کردن سازوکار اقتدار، هنوز به معنای گسستن از آن نیست.
این نقد نیز خود را بیرون از دستگاهی که تحلیل می‌کند، نمی‌نشاند. البته هم‌ساختاری با موضوع به معنای تعلیق داوری نیست؛ برعکس، شرط امکان داوریِ دقیق است. نقد از درون دستگاه سخن می‌گوید و می‌کوشد فاصله‌ای انتقادی با آن حفظ کند؛ فاصله‌ای که نه از بیرون ‌ایستادن، بلکه از پذیرش موقعیت خود و استمرار پرسش درباره‌ی آن حاصل می‌شود.

۱. اقتدار در هیأت پراکندگی
نخستین نشانه‌ی این جابه‌جایی در سازمان فضایی پروژه آشکار می‌شود. آثار در فضاهای داخلی و خارجی گالری توزیع شده‌اند؛ مقیاس، ابعاد، مواد و رسانه‌ها یکدست نیست و نسبت آثار با معماری نیز از الگویی واحد پیروی نمی‌کند. این ناهمگونی، امکان شکل‌گیری یک مرکز دیداری مسلط را مختل می‌کند و تجربه را از یک نقطه‌ی کانونی واحد دور نگه می‌دارد. اما آنچه نخست گریز از نظم به نظر می‌رسد، در سطح دقیق‌تر فقدان نظم نیست؛ صورت دیگری از نظم است.
پراکندگی، هنگامی که حاصل تصمیم کیوریتور است، دیگر نمی‌تواند به‌سادگی معادل بی‌سامانی گرفته شود. فاصله‌ی هر اثر، محل استقرار آن، نسبتش با خلأ و معماری و مسیرهایی که پیش روی مخاطب می‌گذارد، همگی در شکل‌گیری تجربه نقش دارند. برای تولید بی‌مرکزی، تصمیمی مرکزی لازم است. در این نقطه، اقتدار از صورت فرمان‌وار خود فاصله می‌گیرد و در سطح سازمان‌دهی عمل می‌کند. مسأله دیگر این نیست که آیا کیوریتور مرکز مشخصی را بر مخاطب تحمیل کرده یا نه، مسأله این است که چه میدان ممکنی برای حرکت، توقف، انتخاب و توجه او ساخته شده است.
از این منظر، حذف مرکز لزوماً حذف اقتدار نیست. مرکز ممکن است از صحنه کنار رفته باشد، اما تصمیم درباره‌ی نحوه‌ی کنار رفتنِ آن همچنان وجود دارد. اقتدار از میان نرفته، بلکه از یک نقطه‌ی کانونی به شبکه‌ای از نسبت‌ها منتقل شده است؛ از خود اثر به رابطه‌ی میان آثار، از مسیر مشخص به امکان‌های متعدد و از دستور مستقیم به معماری انتخاب. بنابراین، بی‌مرکزی، فقدان ساختار نیست؛ تغییر صورت ساختار است. مسأله‌ی ص/ل/ب در همین جابه‌جایی شکل می‌گیرد: چگونه می‌توان مرکز را از تجربه حذف کرد، بی‌آن‌که شرایط امکان آن تجربه از پیش سازمان نیافته باشد؟ و همین پرسش، ناگزیر ما را به مفهوم آزادی مخاطب می‌رساند.

۲. آزادی در میدان امکان
وقتی مرکز حذف می‌شود، آزادی مخاطب پدیدار می‌شود. او می‌تواند از هر نقطه آغاز کند، مسیر خود را میان فضاهای گالری بسازد، به متنی نزدیک شود یا از کنار آن بگذرد، مکث کند، بازگردد یا بخشی از نمایشگاه را اساساً نادیده بگیرد. اما این آزادی بیرون از ساختار رخ نمی‌دهد. میدان انتخاب پیشتر صورت‌بندی شده؛ تعداد مسیرهای ممکن، فاصله‌ی آثار، امکان مکث، امکان نادیده‌گرفتن و حتی امکان سردرگمی، همگی درون معماری نمایشگاه تعین یافته‌اند. فاصله‌های فیزیکی صرفاً فاصله‌ی میان اشیا نیستند، بخشی از دستور زبان انتخابند. مخاطب انتخاب می‌کند، اما شرایط انتخاب پیشتر انتخاب شده‌ است.
نمایشگاه به مخاطب نمی‌گوید دقیقاً چه کند؛ محیطی می‌سازد که در آن برخی شیوه‌های حرکت، مکث، توجه و خواندن ممکن، آسان، دشوار یا محتمل‌تر می‌شوند. بنابراین مسأله نه تعیین مستقیم رفتار، بلکه سازمان‌دهی افق امکان است. نه تعیین نکردن اینکه مخاطب چه خواهد کرد، بلکه شکل‌دادن به میدان متغیری که درون آن می‌تواند تصمیم بگیرد. بااین‌حال، نباید این تمایز را از میان برد؛ طراحی شرایط انتخاب با تعیین نتیجه‌ی انتخاب یکی نیست. اگر این دو یکی گرفته شوند، عاملیت مخاطب از ابتدا نفی شده است.
مخاطب ص/ل/ب صرفاً در مسیرهایی از پیش تعیین‌شده حرکت نمی‌کند. او می‌بیند، مقایسه می‌کند، تفسیر می‌کند و میان آنچه در برابر او قرار گرفته و تجربه‌های پیشینش نسبت برقرار می‌کند. دیدن، خود نوعی عمل است. از همین رو، دوگانه‌ی ساده‌انگارانه‌ی تماشاگر منفعل و کنشگر فعال در اینجا کفایت نمی‌کند؛ همان‌طور که «فعال‌کردن» تماشاگر نیز اگر به الگوی از پیش مقررِ مشارکت بدل شود، می‌تواند همان نابرابری را در صورتی تازه بازتولید کند.
آزادی مخاطب در ص/ل/ب نه جعلی است و نه مطلق. آزادی درون میدانی طراحی‌شده تحقق می‌یابد؛ میدانی که می‌تواند امکان‌های گوناگون را پیش روی مخاطب بگذارد، بی‌آن‌که نتیجه‌ی مواجهه را به تمامی تعیین کند. از این منظر، دستاورد مهم پروژه نه خروج مخاطب از ساختار، بلکه مرئی‌کردن بخشی از معماری‌ای است که آزادی او درون آن تحقق می‌یابد. کیوریتوری در اینجا از سازمان‌دهی اشیا فراتر می‌رود و به سازمان‌دهی امکان‌ها نزدیک می‌شود. اما اگر امکان‌ها تغییر می‌کنند، چه چیزی در پس این تغییرات باقی می‌ماند؟ همین پرسش، عنوان انگلیسی نمایشگاه را به مسأله‌ای مرکزی تبدیل می‌کند.

۳. تغییرناپذیر: آنچه در دل تغییر باقی می‌ماند
نام فارسی نمایشگاه «ص/ل/ب» است و عنوان انگلیسی آن IMMUTABLE ؛ تغییرناپذیر ترجمه‌ای از IMMUTABLE است، نه نام فارسی نمایشگاه. بااین‌حال، همین معنای ترجمه‌شده در نسبت با منطق پروژه اهمیتی فراتر از یک معادل زبانی پیدا می‌کند. در معنای لغوی به چیزی اشاره دارد که تغییر نمی‌کند یا دگرگون‌پذیر نیست، اما پروژه‌ای که در سطح فضایی بر پراکندگی، تعدد مسیرها، جابه‌جایی توجه و امکان انتخاب تأکید دارد، در نگاه نخست دقیقاً در نقطه‌ی مقابل چنین ثباتی قرار می‌گیرد. همین ناهمخوانی، عنوان را از یک برچسب به یک عنصر مفهومی بدل می‌کند.
اگر آنچه در سطح تجربه تغییر می‌کند مسیر مخاطب باشد، می‌توان پرسید چه چیزی امکان این تغییر را ثابت نگه می‌دارد. شاید «تغییرناپذیر» نه به معنای یک محتوای ثابت، بلکه به باقی‌مانده‌ای ساختاری اشاره کند؛ ضرورت سازمان‌یافتگی، ضرورت تصمیم، یا حتی ضرورت وجود میدانی که انتخاب درون آن امکان‌پذیر شود. در این خوانش، مسیر مخاطب می‌تواند تغییر کند، مرکز می‌تواند حذف شود و نظم می‌تواند خود را به صورت پراکندگی نشان دهد، اما اصل سازمان‌یافتگی همچنان پابرجاست. آنچه تغییر می‌کند صورت تجربه است، نه ضرورت وجود شرایطی که تجربه را ممکن می‌کنند. از این منظر، IMMUTABLE پرسشی را پیشاپیش در خود حمل می‌کند: چه چیزی می‌تواند تغییر کند، بی‌آن‌که شرایط امکان این تغییر به کلی دگرگون شود؟
عنوان در اینجا پاسخی ارائه نمی‌دهد؛ تنشی را تثبیت می‌کند. پروژه درباره‌ی تغییر در تجربه است، اما نام آن به چیزی اشاره دارد که در زیر این تغییرات دوام می‌آورد. مرکز جابه‌جا می‌شود، مسیرها تکثر می‌یابند و آزادی گسترده‌تر می‌شود، اما تصمیم درباره‌ی امکان این تکثر همچنان باقی است و اگر این منطق در سازمان فضایی نمایشگاه عمل می‌کند، در سطح متن نیز خود را آشکار می‌سازد.

۴. متن علیه اقتدار متن: آپوریای اعتماد
حضور نوشته‌ها، طومارها و سطوح نوشتاری، همراه با تفاوت اندازه، وزن حروف و درجات گوناگون خوانایی، متن را از جایگاه معمول خود به‌عنوان توضیحی برای اثر خارج کرده و به یکی از عناصر سازنده‌ی فضا بدل می‌کند. خواندن دیگر فعالیتی صرفاً ذهنی نیست؛ بدن باید در آن وارد شود، نزدیک شود، فاصله بگیرد، مکث کند، مسیرش را تغییر دهد یا تصمیم بگیرد که اساساً نخواند. اما درست در همین نقطه، تناقضی پدیدار می‌شود که از یک بازی زبانی ساده فراتر می‌رود؛ نمایشگاه از مخاطب می‌خواهد به متن اعتماد نکند، در حالی که این دعوت نیز از طریق متن به او منتقل می‌شود. «به متن اعتماد نکنید»؛ اما این جمله را چه کسی می‌گوید؟ متن.
در اینجا متن صرفاً حامل معنا نیست؛ رابطه‌ی مخاطب با معنا را نیز سامان می‌دهد. حتی هنگامی که اقتدار مؤلف به‌عنوان مرجع نهایی معنا کنار گذاشته می‌شود، متن همچنان می‌تواند در مقام میانجیِ تجربه باقی بماند. اقتدار از محتوای تفسیر به شرایط تفسیر منتقل می‌شود. بی‌اعتمادی به متن نمی‌تواند بیرون از متن اعلام شود؛ نفی اقتدار زبان، ناگزیر از طریق زبان صورت می‌گیرد. مسأله در اینجا تناقضی حل‌پذیر نیست که با انتخاب یکی از دو سوی آن پایان یابد، بلکه موقعیتی است که در آن ساختار برای اعلام فاصله‌گرفتن از اقتدار خود، ناگزیر به همان ساختار متوسل می‌شود.
به همین دلیل، متن در ص/ل/ب نه فقط درباره‌ی آثار، بلکه درباره‌ی نحوه‌ی شکل‌گیری رابطه‌ی مخاطب با معنا مداخله می‌کند. متن، همانند فضا، از سطح انتقال محتوا به سطح سازمان‌دهی تجربه ارتقا می‌یابد. اما از همین‌جا پرسش دشوارتری سر برمی‌آورد: اگر کیوریشن بتواند سازوکار سازمان‌دهی خود را نیز موضوع تجربه کند، آیا این خودآگاهی الزاماً به نقد منجر می‌شود؟

۵. متاکیوریتوری: از خودآگاهی تا امکان داوری
در این مرحله، متاکیوریتوری دیگر صرفاً نامی برای کیوریتوری خودآگاه نیست. مسأله این است که کیوریشن چگونه شرایط سازمان‌یافتگی خودش را نیز وارد میدان مشاهده و داوری می‌کند؛ چگونه به جای پنهان‌کردن سازوکار، بخشی از آن را به موضوع تجربه بدل می‌سازد.
ص/ل/ب از این حیث به نوعی کیوریشن نزدیک می‌شود که نه‌تنها آثار، بلکه نسبت میان آثار، فضا، متن و مخاطب و حتی نحوه‌ی سازمان‌یافتن این نسبت را در معرض دید قرار می‌دهد. بااین‌حال، خودبازتابی به‌خودیِ ‌خود نقد نیست. یک دستگاه می‌تواند نسبت به اقتدار خود کاملاً آگاه باشد و همچنان اقتدارمند باقی بماند. تفاوت میان خودبازتابی و نقد دقیقاً از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. خودبازتابی، دستگاه را قادر می‌کند خود را به‌مثابه موضوع مشاهده کند، اما نقد، باید امکان داوری درباره‌ی آنچه مشاهده شده را نیز باز نگه دارد. صرف دانستن اینکه یک ساختار اقتدارمند است، آن ساختار را از اقتدار خلع نمی‌کند.
از این منظر، مسأله ص/ل/ب صرفاً کنارگذاشتن مؤلف یا پراکنده‌کردن مرکز نیست؛ مسأله این است که آیا نمایشگاه می‌تواند اقتداری را که در سازمان‌دهی تجربه دارد، به موضوعی واقعاً قابل داوری تبدیل کند. اینجاست که هوشمندی کیوریتوری می‌تواند هم‌زمان نقطه قوت و محل تردید باشد. زیرا هرچه دستگاه در پیش‌بینی تناقض‌های خودش موفق‌تر باشد، این احتمال نیز پدید می‌آید که نقد را پیشاپیش درون خود جای دهد.

۶. آیرونی و خطر مصونیت
نمایشگاهی که پیشاپیش می‌گوید «من نیز بخشی از مسئله‌ام»، ممکن است به‌سادگی هر نقدی را که به سویش می‌آید درون همین خودآگاهی جذب کند. منتقد می‌گوید آزادی طراحی شده است؛ پروژه می‌تواند پاسخ دهد که دقیقاً به همین مسأله آگاه است. منتقد می‌گوید متن اقتدار خود را بازتولید می‌کند؛ پروژه از ابتدا مخاطب را به بی‌اعتمادی نسبت به متن فراخوانده است. منتقد می‌گوید بی‌مرکزی نیز حاصل تصمیمی مرکزی است؛ پروژه می‌تواند بگوید همین تناقض را موضوع خود کرده است.
در این نقطه، آیرونی از یک کیفیت فرمی به مسأله‌ای نهادی تبدیل می‌شود.
خودآگاهی می‌تواند نشانه‌ی نقدپذیری باشد، اما می‌تواند به همان اندازه به سازوکاری برای مصونیت بدل شود. باید میان آگاه بودن از تناقض و پذیرفتن پیامدهای آن تفاوت گذاشت؛ اولی را می‌توان در یک بیانیه اعلام کرد، دومی تنها در مواجهه‌ی واقعی با نقد سنجیده می‌شود. خودآگاهی حتی می‌تواند به سرمایه‌ای برای تثبیت جایگاه انتقادی پروژه تبدیل شود. در میدان تولید فرهنگی، توانایی تعریف اینکه چه چیزی انتقادی، رادیکال یا ارزشمند تلقی شود، خود بخشی از روابط قدرت است. بنابراین پروژه‌ای که از تناقض‌های خود سخن می‌گوید، لزوماً از منطق قدرت فاصله نگرفته؛ ممکن است صرفاً شکل پیچیده‌تری از آگاهی نسبت به آن پیدا کرده باشد.
با این‌ همه، ص/ل/ب را نیز نمی‌توان صرفاً به همین دلیل در جایگاه مصونیت قرار داد. آنچه اهمیت دارد این است که آیا خودآگاهی پروژه به پاسخی نهایی بدل می‌شود یا به امکانی برای استمرار پرسش. اگر نمایشگاه بتواند شرایطی ایجاد کند که حتی ادعای نقدپذیری خودش نیز موضوع نقد باقی بماند، آنگاه خودبازتابی از سطح ژست نظری فراتر می‌رود. اما این «اگر» را نباید نادیده گرفت. زیرا تفاوت میان گشودن امکان نقد و پیش‌بینی‌کردن نقد، تفاوتی بنیادی است. اولی قدرت را در معرض داوری قرار می‌دهد و دومی ممکن است صرفاً شکل پیشرفته‌تری از مدیریت آن باشد. در نتیجه، ارزش متاکیوریتوری ص/ل/ب نه در این ادعاست که اقتدار را از میان برداشته، بلکه در این پرسش باقی می‌ماند که آیا توانسته اقتدار خود را چنان آشکار کند که دیگر نتوان آن را صرفاً به‌واسطه‌ی همین خودآگاهی توجیه کرد.
پایان: دیدن دیوار، عبور از دیوار نیست
ص/ل/ب مسأله‌ی اقتدار را از فرمان به امکان، از مرکز به پراکندگی و از توضیح به سازمان‌دهی تجربه منتقل می‌کند. در این جابه‌جایی، مخاطب نه با نظمی آشکار و فرمان‌وار، بلکه با معماری‌ای مواجه می‌شود که امکان‌های دیدن، خواندن، حرکت و انتخاب را توزیع می‌کند.
اهمیت پروژه در این نیست که از اقتدار رهایی یافته؛ چنین ادعایی اساساً با منطق خود نمایشگاه ناسازگار است. اهمیت آن در این است که بخشی از سازوکار تولید اقتدار را از وضعیت امر بدیهی خارج و در معرض مشاهده قرار می‌دهد.
مخاطب می‌تواند دریابد که آزادیش درون میدانی طراحی‌شده تحقق می‌یابد، بی‌آنکه این شناخت ضرورتاً عاملیت او را از میان ببرد. می‌تواند به متن بی‌اعتماد شود و در همان حال، این بی‌اعتمادی را از متن بیاموزد. می‌تواند اقتدار کیوریتوری را تشخیص دهد، بی‌آنکه ناگهان خود را بیرون از آن بیابد.
همین نکته، معنای IMMUTABLE را نیز پیچیده‌تر می‌کند. آنچه در دل تغییر باقی می‌ماند، نه یک معنای ثابت، نه یک اثر ثابت و نه یک مرکز ثابت، بلکه ضرورت وجود شرایطی سازمان‌یافته برای امکان تجربه است. مسیرها می‌توانند متعدد شوند، مرکز حذف شود، متن علیه اقتدار خود سخن بگوید و مخاطب امکان انتخاب گسترده‌تری پیدا کند، اما تجربه همچنان درون نوعی سازمان‌یافتگی رخ می‌دهد. از این منظر، مسأله نهایی ص/ل/ب نه تقابل ساده‌ی آزادی و کنترل، بلکه هم‌زیستی پرتنش آنهاست. آزادی می‌تواند درون یک میدان طراحی‌شده تحقق یابد؛ تردید می‌تواند خود به موقعیتی سازمان‌یافته بدل شود؛ و خودآگاهی، اگر به امکان داوری نینجامد، می‌تواند شکل پیچیده‌تری از تثبیت دستگاه باشد.
بنابراین، بلوغ متاکیوریتوری نه در توانایی دیدن خویش، بلکه در توانایی تحمل داوری درباره‌ی خویش سنجیده می‌شود. آینه فقط دستگاه را به خودش نشان می‌دهد؛ نقد، پس از دیدن دستگاه، می‌پرسد این دستگاه چه می‌کند، چه چیزی تولید می‌کند و چه چیزی را همچنان از میدان دید بیرون نگه می‌دارد. ص/ل/ب دیوارهای دستگاه را پنهان نمی‌کند؛ آنها را مرئی می‌سازد، اما دیوار وقتی مرئی شد، الزاماً فرو نمی‌ریزد. دیدن دیوار، هنوز عبور از دیوار نیست.

پرسش نهایی
اگر کیوریتوری آن‌قدر هوشمند باشد که حتی نقدِ خود را پیشاپیش درون سازوکارش پیش‌بینی و جذب کند، آیا این هوشمندی به گشودن امکان نقد می‌انجامد، یا خود به پیچیده‌ترین شکل مصونیت در برابر نقد بدل می‌شود؟

سعید رحیمی

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد.