در مهرماه ۱۴۰۵، مجموعه آثار صنم سایهافکن با عنوان «باغ گذرگاههای نامکشوف» در گالری باوان به نمایش درآمد. این مجموعه شامل پانزده نقاشی با تکنیک رنگ روغن روی بوم بود؛ آثاری با غنای بالای پالت رنگی. بیش از هر چیز، در نگاه اول، این رنگهای متنوع، درخشان و باورپذیر در کنار یکدیگر بودند که توجه مخاطب را به خود جلب میکردند و بعد، فلسفهی هوشمندانهی هنرمند در نمایش بافتهای متفاوت در کنار یکدیگر آشکار میشد؛ از نرمی و لطافت پارچه در کنار بافت خشک و خشن تنهی درخت، یا سطح ظریف و لطیف یک برگ در کنار تن آدمی. از سوی دیگر، رنگهای درخشان و مجذوبکننده در کنار سایهها، تاریکیها و سیاهیها، در جایجای قاب هر اثر به چشم میخوردند و به نوعی، حضور و غیاب را به نمایش میگذاشتند.
با تأمل بیشتر در آثار، به نکتهی ظریفی برمیخوریم. فرمها و فیگورهای آثار، در چارچوبی کلاژگونه، جهانی را تصویر کردهاند که پیش از این نبوده است. گویی برشهایی از دنیاها و زمانهای متفاوت، چنان ظریف و نرم در کنار هم نشستهاند که از گذرگاه همپوشانی عبور کرده و به لحظهای تثبیتشده در زمان بدل گشتهاند؛ زمانی که مخاطب گاهشمار آن را مییابد. بیننده میتواند در برابر اثر، به لحظهای از کودکی یا جوانی یا حتی آیندهی خود برسد. هنرمند مرزهای زمان و مکان و موقعیت را برش داده و به هم دوخته و وضعیتی نو و خیرهکننده را به مخاطب مینمایاند؛ وضعیتی که چارهای جز مکاشفه در آن و درعینحال در خود نداری. گویی حتی به یاد لحظهای میافتی که نبوده و نبودهای و چه حال عجیبی است این لحظه در این مسیر.
در این مسیر، اجرای بسیار ظریف و دقیق آثار، حضور در این موقعیت را باورپذیرتر میکند. درختها، پارچهها، بناها، موجودات و تن آدمی آنچنان با حوصله پرداخت شدهاند که در همنشینی با لکهای یا خطوطی، به باورمندی و جانمندی این بخشها از نقاشی دامن میزنند. اما بیش از هر چیزی، آنچه حس میشود، انسانی تنهاست؛ البته تنهایی در ذات خود. انسانی گمشده و شاید فراموششده در جایجای زمانها و مکانهایی که در ذهن آدمی میتواند به آنها بیندیشد.
بیش از هر چیز، حضور پررنگ طبیعت اعلام میکند که دیگر عناصر کار چه نقشی به خود بگیرند. گویی طبیعت انرژی و قدرتی بیبدیل در نهان و آشکار کردن مابقی اجزای اثر و در ادامه، اجزای یک برش از زندگی دارد. قاب هنرمند به چارچوبی بدل شده برای ثبت جرقهای از آنچه هست و نیست، آنچه میتوانست باشد و اکنون غیابش را به رخ میکشد. انسان در میان این گذرگاههای زمان و مکان، همچنان تنهاست؛ در جهانی آشنا که هیچگاه به تمامی شناخته نمیشود. شاید راز این باغ همین باشد؛ گذرگاههایی که ما را نه به مقصدی معین، بلکه به اعماق ناشناختهی خودمان میبرند؛ جایی که تصویر پایان مییابد، اما مکاشفه همچنان ادامه دارد.
فاطمه بهمن سیاهمرد










