خانه پس از خانه

2

تداوم در فاصله‌ی تصویر و فقدان
«بودن در این خانه و هم‌جواری مدام با عناصر و اشیاء به‌جای‌مانده در آن — که در عین فرسودگی، وفادارانه بر هویت و کارایی خود اصرار دارند — امکان زیستن توأمان در گذشته و حال را برایم فراهم آورده است؛ گذشته‌ای که همچنان در تار و پود رو‌به‌زوالش نفس می‌کشد. باشد که از پس غبار و زنگار این طراحی‌ها، به حیات خود ادامه دهد».
در این جملات، حمید پیرایش دو وضعیت را به هم پیوند می‌دهد؛ اشیایی که با وجود فرسودگی، هویت خود را حفظ کرده‌اند و امید به اینکه این تداوم بتواند در تصویر نیز ادامه پیدا کند. اما «بن‌بست زندی، پلاک هشت» بیش از آنکه این امید را تأیید کند، شرایط امکان آن را به آزمون می‌گذارد. مسأله‌ی نمایشگاه نه حفظ گذشته در هیأت تصویری ثابت، بلکه این پرسش است که چگونه چیزی می‌تواند در تصویر ادامه پیدا کند، بی‌آنکه همان چیزی باقی بماند که بوده است. در واقع، تداوم با یکپارچگی یکی نیست. تصویر می‌تواند عناصر پراکنده را برای لحظه‌ای در نظمی مشترک گرد آورد، اما همین فرایند، تفاوت‌ها و فاصله‌های میان آن‌ها را نیز آشکار می‌کند. مجموعه ابتدا امکان هم‌نشینی را فراهم می‌کند و سپس محدودیت آن را نشان می‌دهد. آنچه باقی می‌ماند، نه بازسازی کامل یک گذشته، بلکه کلیتی است که از قطعات آن ساخته می‌شود.

خانه‌ای که رسانه می‌سازد
یک – نمایشگاه از بازسازی پلان خانه آغاز می‌شود؛ آشپزخانه‌ی بالا، آشپزخانه‌ی پایین، حمام، راهرو و حیاط. این تقسیم‌بندی صرفاً روشی برای سازمان‌دادن آثار نیست، جغرافیای خانه به منطق سازمان‌دهنده‌ی تصویر تبدیل شده است. اجاق گاز، کابینت، سینک، دستگیره، کلید و پریز با دقتی وسواس‌گونه از فضای واقعی استخراج شده‌اند، اما در سطح تصویر، تفاوت مادی آنها تا حد زیادی زیر طیف مشترکی از نارنجی اخرایی، قهوه‌ای زنگاری و آجری تیره قرار گرفته است؛ رنگی که از چای بر سطح مقوا رسوب کرده است.
همین‌جا نخستین مسأله شکل می‌گیرد. اشیای خانه ذاتاً ناهمگونند؛ پلاستیک کلید و پریز، استیل سینک، چوب کابینت، شیشه، فلز و سطوح فرسوده، هر یک کیفیت مادی و تاریخ متفاوتی دارند. آنچه این ناهمگونی را برای لحظه‌ای به یک کل بصری تبدیل می‌کند، نه خود اشیا، بلکه رسانه است.
دو- چای در این آثار صرفاً ماده‌ای برای رنگ‌گذاری نیست. لکه، رسوب و لایه‌گذاری آن، نوعی زمان‌مندی را روی سطح پدید می‌آورند؛ گویی زمان، به‌جای آنکه فقط موضوع تصویر باشد، در ماده‌ی آن ته‌نشین شده است. کنته نیز با تغییر فشار و تراکم، حجم و سایه را بر همین سطح شکل می‌دهد. ماده در اینجا واسطه‌ای خنثی برای انتقال تصویر نیست، بلکه در ساختن رابطه‌ی میان اشیا دخالت می‌کند و به آن‌ها کیفیتی مشترک می‌دهد. البته این وحدت تاریخی نیست؛ تصویری است. چای تفاوت میان مواد و دوره‌های مختلف را از میان نمی‌برد، بلکه آنها را موقتاً در یک زبان بصری مشترک ترجمه می‌کند. به این ترتیب، تصویر می‌تواند چیزی را در کنار چیز دیگر نگه دارد، بی‌آنکه تاریخ واقعی آنها نیز چنین یک‌دست و پیوسته بوده باشد.

اشیایی که زمان را آشکار می‌کنند
کلیدها و پریزها در این خانه فقط عناصر کاربردی نیستند. آن‌ها نقاطی‌ هستند که بخش‌های مختلف فضا را به هم متصل می‌کنند و در عین حال، تاریخ متفاوت هر بخش را بر سطح خود حمل می‌کنند. این قطعات در طول سال‌ها تعویض شده‌اند و لزوماً از یک جنس، یک دوره یا یک انتخاب زیبایی‌شناختی نیستند. تفاوت کوچک میان دو کلید یا دو پریز می‌تواند حاصل تعمیر، فرسودگی، تغییر سلیقه یا امکانات موجود در زمان خرید باشد.
در این معنا، اشیا بیشتر از آنکه یادگاری باشند، شاهد تغییرند. کشو باز و بسته شده، شیر آب استفاده و تعمیر شده، دستگیره بارها لمس شده و کلیدها جایگزین شده‌اند. تاریخ خانه در همین جزئیات کوچک و ظاهراً کم‌اهمیت رسوب کرده، اما این شهادت روایتی یکپارچه از گذشته تولید نمی‌کند؛ آنچه ثبت می‌شود، مجموعه‌ای از تغییرات، تعمیرات و جایگزینی‌هاست. خانه، در سطح مادی خود، بسیار ناهمگون‌تر از تصویری است که حافظه از آن می‌سازد.
حذف زمینه و نزدیک‌شدن به این عناصر، آن‌ها را از رژیم نامرئی زندگی روزمره بیرون می‌کشد. لامپ، دستگیره، جعبه‌فیوز یا پریز همان توجهی را طلب می‌کند که سنت نقاشی برای چهره یا پیکره ذخیره کرده است. تغییر مقیاس نیز این جابه‌جایی را تشدید می‌کند؛ شیء از کارکرد روزمره‌اش فاصله می‌گیرد و به موضوع نگاه بدل می‌شود. اما این نگاه دقیق، ناهمگونی را از بین نمی‌برد؛ فقط آن را قابل دیدن می‌کند.

بیرون‌زدن از خانه
یک- اگر نظام رنگی مجموعه تا اینجا توانسته تفاوت‌های درونی خانه را زیر سطحی مشترک نگه دارد، گیاه رونده نقطه‌ای است که این سازوکار را محدود می‌کند. در اثری که گیاه به‌تنهایی و در مقیاسی بزرگ تصویر شده، رنگ از طیف گرم چای فاصله می‌گیرد و به خاکستری، تا مرز سیاه‌وسفید، نزدیک می‌شود. برخلاف پریز، کابینت و دستگیره، این عنصر در همان منطق رنگی قابل ادغام نیست. اهمیت این تفاوت در آن است که وحدت بصری مجموعه به یک قاعده‌ی مطلق تبدیل نمی‌شود. گیاه در برابر نظامی قرار می‌گیرد که پیشتر اشیای ناهمگون را در سطحی مشترک گرد آورده بود. اینجا دیگر مسأله بازنمایی خانه نیست؛ خودِ امکان یک‌دست‌کردن آن زیر سوال می‌رود.
این خروج در شیوه‌ی استقرار اثر نیز ادامه پیدا می‌کند. بیشتر آثار فضای داخلی، مسطح و قاب‌شده، بر دیوار قرار گرفته‌اند؛ تثبیت‌شده و وابسته به سطح معماری. اما گیاه بر چند تکه آجر خام تکیه داده و به دیوار لمیده است. تفاوت میان «آویختن» و «تکیه‌دادن» صرفاً اجرایی نیست؛ وضعیت اثر را تغییر می‌دهد. گیاه نه فقط از طیف رنگی خانه، بلکه از منطق استقرار آن نیز فاصله می‌گیرد.
دو- درخت خرمالو این فاصله را از سطح ماده و رنگ به سطح ادراک منتقل می‌کند. اثر از چند قطعه و چند زاویه ساخته شده است. از فاصله‌ای مشخص، این قطعات در نگاه به یک درخت واحد تبدیل می‌شوند، اما با نزدیک‌شدن، لبه‌ها به هم نمی‌رسند و کلیت ظاهراً منسجم، به مجموعه‌ای از اجزای مستقل تجزیه می‌شود. کلیت، پیش از آنکه داده شود، ساخته می‌شود.
درخت در تصویر یکپارچه نیست؛ نگاه است که در فاصله‌ای معین آن را یکپارچه می‌کند. همین سازوکار را می‌توان درباره‌ی حافظه نیز در نظر گرفت. گذشته کلیتی سالم و دست‌نخورده نیست که جایی باقی مانده باشد؛ مجموعه‌ای از قطعات، فاصله‌ها و جزئیات پراکنده است که ذهن از فاصله‌ای مشخص آنها را در تصویری واحد گرد می‌آورد. از دور، یک خانه داریم، یک حیاط و یک درخت؛ از نزدیک، قطعات، فاصله‌ها و زاویه‌های ناهم‌خوان آشکار می‌شوند. در اینجا حافظه دیگر موضوع نقاشی نیست؛ شیوه‌ی دیدن تصویر است.

رنگی که از گذشته بیرون می‌آید
خرمالوی منفرد این منطق را کامل می‌کند. میوه جدا از درخت و بر دیواری وسیع و خالی قرار گرفته؛ تنها اثری در مجموعه که رنگی اشباع و نزدیک به رنگ واقعی شیء را آشکار می‌کند. اگر فضای داخلی با کمک چای می‌کوشد عناصر ناهمگون را در یک زبان بصری مشترک قرار دهد و گیاه از این نظام فاصله می‌گیرد، خرمالو در موقعیتی متفاوت ظاهر می‌شود. رنگ آن دیگر محصول وحدت رسانه‌ای مجموعه نیست، کیفیتی است که خود شیء با خود به تصویر می‌آورد. با این حال، استقلال آن مطلق نیست؛ معنای این رنگ و این انزوا از جایگاه اثر در کل مجموعه شکل می‌گیرد. خرمالو دقیقاً پس از اشیای فرسوده، سطوح زنگ‌زده و گیاهی که از نظام رنگی بیرون زده است، به‌عنوان عنصری منفرد ظاهر می‌شود.
در این توالی، حرکت از درون خانه به بیرون، حرکتی ساده از یک مکان به مکانی دیگر نیست. ابتدا اشیای ناهمگون در یک طیف رنگی گرد می‌آیند، سپس گیاه از آن طیف بیرون می‌زند، درخت نشان می‌دهد که حتی وحدت ادراکی نیز وابسته به فاصله است و در نهایت، خرمالو، منفرد و رنگین، در جایگاهی قرار می‌گیرد که دیگر نیازی به یک‌دست ‌شدن با مجموعه ندارد. آنچه در این مسیر تغییر می‌کند، فقط جایگاه اشیا نیست، شرایط دیدن آنهاست.

تصویر، حافظه و فاصله
یک- این منطق در چیدمان نیز ادامه دارد. رابطه‌ی میان آثار در برخی دیوارها چنان تنظیم شده که عنصری از یک تصویر در تصویر دیگری پژواک پیدا می‌کند؛ گویی چیزی می‌تواند از قابی به قاب دیگر منتقل شود. قاب در اینجا مرز قطعی اثر نیست و هر تصویر بخشی از شبکه‌ای بزرگ‌تر از ارجاعات بصری می‌شود. اما این شبکه بیش از آنکه پیوستگی کاملی ایجاد کند، جای خالی تولید می‌کند. فاصله‌ی میان آثار، تغییر مقیاس و تفاوت زاویه‌ها، بیننده را وا می‌دارد چیزی را که در تصویر حاضر نیست در ذهن خود کامل کند. تصویر از همین طریق به حافظه نزدیک می‌شود؛ نه به این دلیل که گذشته را بازنمایی می‌کند، بلکه چون مانند حافظه از قطعات پراکنده کلیتی موقت می‌سازد.
دو- خانه‌ی واقعی، با تمام جزئیات و تغییراتش، نقطه‌ی آغاز این تجربه است، اما آنچه در اثر شکل می‌گیرد دیگر همان مکان نیست. خانه یک بار به‌عنوان فضایی زیسته وجود داشته و بار دیگر به‌عنوان تصویری که از آن ساخته شده است. در این انتقال، بخشی از هویت مکان حفظ می‌شود و بخشی تغییر می‌کند؛ بعضی تفاوت‌ها پوشانده می‌شوند و بعضی دیگر، که در زندگی روزمره تقریباً نامرئی بوده‌اند، به مرکز نگاه می‌آیند. از همین‌جا عنوان «خانه پس از خانه» معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. خانه‌ی دوم نسخه‌ی کامل خانه‌ی نخست نیست؛ محصول بازسازی آن در رسانه، ادراک و حافظه است. چیزی که در این میان ادامه پیدا می‌کند، نه خودِ خانه به معنای دقیق کلمه، بلکه امکان دوباره‌ ساختن رابطه‌ای با آن است.

خانه پس از خانه
جمله‌ی آغازین درباره‌ی ادامه‌ی حیات اشیا، در اینجا به پرسشی پیچیده‌تر تبدیل می‌شود. آیا شیء واقعاً می‌تواند در تصویر به حیات خود ادامه دهد؟ پاسخ آثار ساده نیست. اشیا ادامه پیدا می‌کنند، اما در رسانه‌ای دیگر، با مقیاسی دیگر، رابطه‌ای دیگر و هویتی که دیگر کاملاً با هویت پیشین آنها منطبق نیست. بنابراین، تداوم در حفظ یک شکل ثابت اتفاق نمی‌افتد. آنچه می‌ماند، نه خودِ گذشته، بلکه رابطه‌ای است که تصویر میان قطعات گذشته برقرار می‌کند. چای تفاوت‌ها را برای لحظه‌ای به وحدت می‌رساند، گیاه مرز این وحدت را آشکار می‌کند، درخت نشان می‌دهد که کلیت وابسته به نگاه است و خرمالو امکان حضور یک قطعه‌ی منفرد را بیرون از آن نظام پیش می‌کشد. از این منظر، مسأله‌ی نمایشگاه شکست تداوم نیست؛ شناختن شرایط تداوم است. چیزی برای ماندن ناگزیر باید دگرگون شود.

سعید رحیمی

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد.