در مواجههی نخست با مجموعهی مجسمههای علیرضا حسینی، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید حضور حیوان گاو است؛ ورزاهایی که گاه با دقتی قابل توجه به آناتومی طبیعی نزدیک شدهاند و گاه چنان دستخوش تغییر و دفرماسیون شدهاند که در مرز میان حیوان، هیولا واسکلت قرار میگیرند. در اینجا حیوان بیش از آنکه موضوع مجسمهسازی باشد، میدانی برای مواجهه با بدن است؛ بدنی که میکوشد در برابر نیروهایی که آن را میفشارند، شکل و استواری خود را حفظ کند.
از همین منظر، شاید بتوان ورزاهای مجموعه را نقطهی عزیمت خوانش آثار دانست. ورزا با بدن عضلانی، شاخهای قدرتمند و قامتی استوار، بهطور طبیعی حامل نوعی تصور از قدرت و صلابت است. اما حسینی این بدن قدرتمند را در وضعیتی قرار میدهد که دیگر نمیتوان استواری آن را بدیهی دانست. حیوان گاه روی پایه ایستاده، گاه با طناب مهار شده، گاه سرش به دیوار و با میخهایی بلند تثبیت شده و گاه بدنش از درون به ساختاری استخوانی و متلاشی تبدیل شده است. بنابراین آنچه در نگاه اول «ایستادن» به نظر میرسد، در لایهای دیگر نتیجهی نگه داشته شدن است. این تمایز، کلید مهمی برای فهم نمایشگاه است؛ حیوان فقط ایستاده نیست، برای ایستادن تقلا میکند.
در یکی از مهمترین نمونهها، سر ورزا به دیوار متصل شده و میخهای بلندی از اطراف آن بیرون زدهاند. میخها در سطح نخست ابزاری برای تثبیت پیکرهاند، اما همزمان خشونت را به بدن تحمیل میکنند. چیزی که بدن را در جای خود نگه میدارد، همان چیزی است که آن را زخمی کرده است. این دوگانگی در مورد طناب نیز وجود دارد؛ طناب به نشانهای از اسارت و محدودیت تبدیل شده است. پایه نیز فقط یک عنصر نمایشگاهی نیست؛ در برخی آثار به آخرین تکیهگاه بدن بدل میشود؛ چیزی که به حیوان اجازه میدهد همچنان سرپا بماند، حتی زمانی که خودِ بدن دیگر از پس حفظ تعادلش برنمیآید. از این منظر، عناصر ظاهراً جانبیِ آثار شامل پایه، طناب و میخ به بخشی از خودِ مجسمه تبدیل میشوند. آنها صرفاً ابزار ارائه نیستند؛ نیروهایی هستند که در رابطه با بدن معنا پیدا میکنند. در نتیجه، میتوان مجموعه را در مسیری متفاوت از تقابل سادهی زندگی و مرگ خواند.
در یکی از آثار شاخص مجموعه، بدن گاو به تدریج از یک پیکرهی گوشتی به ساختاری متشکل از ستون فقرات، دندهها و زوائد استخوانی تبدیل میشود. اینجا دیگر با یک حیوان طبیعی مواجه نیستیم. آنچه باقی مانده، چیزی میان بدن، اسکلت و بقایای فسیل شده است. اما اهمیت اثر صرفاً در «مرگ» یا «فروپاشی» نیست؛ این بدنِ در حال فروپاشی هنوز در تلاش برای حفظ یک فرم است. گویی بدن تا آخرین لحظه میکوشد از وضعیت خود خارج نشود. از این منظر، اسکلت نتیجهی نهایی نیست، سندِ مقاومت بدن است.
در این آثار با مفاهیمی چون استواری، فشار، مهار، تقلا، فرسایش و فروپاشی مواجهیم. این خوانش، بهخصوص در آثار دفرمهی مجموعه، اهمیت بیشتری پیدا میکند. بدنهایی که کشیده شدهاند، خم شدهاند، از وسط گسستهاند یا استخوانهایشان از سطح بیرون زده، صرفاً تجربههایی فرمی با آناتومی حیوان نیستند. میتوان آنها را بدنهایی دانست که تحت فشار قرار گرفتهاند؛ بدنهایی که تلاش میکنند یکپارچگی خود را حفظ کنند، اما این تلاش خود به بخشی از رنج آنها تبدیل شده است.
در این میان، پاپیهماشه نیز انتخابی معنادار پیدا میکند. مادهای سبک در دست هنرمند به بدنهایی سنگین، خشن و فرسوده تبدیل میشود. تضاد میان ماده و فرم، یکی از ویژگیهای جذاب مجموعه است؛ کاغذ در برابر استخوان، سبکی در برابر سنگینی، شکنندگی در برابر خشونت. سطوح آثار با رنگهای قرمز تیره، قهوهای، سیاه و گاه سبز و بافتهایی خشن و فرسوده، پاپیهماشه را از ماهیت اولیهاش دور میکند. سطح کار گاهی به فلز زنگزده، چوب کهنه یا بقایای چیزی باستانی شباهت پیدا میکند. در نتیجه هنرمند به مادهای که اساساً تازه است، ظاهری کهنه و حامل حافظه میدهد.
در این میان، اثری که سطح بدن ورزا با نوشتهها و نشانههای نوشتاری پوشانده شده، امکان خوانش دیگری را نیز پیش میکشد. بدن در اینجا از یک حجم صرف به سطحی برای ثبت تبدیل میشود. پوست نقش کاغذ را پیدا میکند و نوشتار بر بدن مینشیند. اینجا رابطهای میان بدن، زخم، نشانه و حافظه شکل میگیرد؛ گویی بدن فقط چیزی نیست که رنج را تحمل میکند، بلکه چیزی است که رنج و تجربه بر آن ثبت میشود.
همینجا میتوان یکی از پرسشهای انتقادی مجموعه را نیز مطرح کرد. هرچه یک زبان بصری موفقتر باشد، تبدیل شدن آن به فرمول شخصی بیشتر میشود. تکرار ورزا، بافت خشن، دفرماسیون و ساختارهای استخوانی به نمایشگاه انسجام میدهد، اما در بعضی آثار تفاوت فرمی و مفهومی آنقدر زیاد است که نمیتوان ضرورت حضور مستقل آنها را در این مجموعه را توجیه کرد.
با این همه، رابطهی میان فرم و شیوهی ارائه در این مجموعه، امکان خوانشی منسجم را فراهم میکند. حیوانی که باید نماد قدرت باشد، برای ایستادن به پایه نیاز دارد. حیوانی که باید آزادانه حرکت کند، با طناب مهار شده است. سری که باید مستقل باشد، با میخ به دیوار دوخته شده و بدنی که باید یکپارچه باشد، از درون شکافته شده است. گویی حیوان دیگر موضوع اصلی نیست. موضوع، بدنی است که تحت فشار قرار گرفته اما هنوز تسلیم نشده است. از این منظر، عنوان «استوار در رنج» نه توصیفی شاعرانه، بلکه میتواند خلاصهی منطق این مجموعه باشد؛ استواری در این آثار دیگر مترادف قدرت نیست، بلکه خود به صحنهای از رنج تبدیل شده است.
انیس تبرایی












