چشم میان آنچه میشناسد و میبیند
در این مجموعه که «عکس» نام دارد، منظره بیش از آنکه موضوع بازنمایی باشد، بستری برای آزمودن شیوههای دیدن است. آنچه در نگاه نخست بهصورت تصویری از کوهستان، آسمان یا پهنهای طبیعی ظاهر میشود، در مواجههای طولانیتر بهتدریج از قطعیت بازشناسانهی خود فاصله میگیرد. چشم میان آنچه میشناسد و آنچه میبیند در رفتوآمد قرار میگیرد؛ گویی تصویر از مخاطب میخواهد پیش از نامگذاری عناصرش، به خودِ عمل دیدن توجه کند.
مبنای این جابهجایی در وارونگی تصویر و تعلیق جهتمندی فضایی نهفته است. با از میان رفتن قطعیت بالا و پایین، افق و عمق، نظام آشنای خوانش منظره مختل میشود. در نتیجه، آنچه در یک لحظه آسمان به نظر میرسد، در لحظهای دیگر میتواند به تودهای سنگی بدل شود؛ برف به ابر شباهت پیدا کند و مرز میان زمین و فضا ثبات خود را از دست بدهد. این دگرگونی حاصل مداخلهای آشکار یا دستکاری پیچیده نیست، بلکه از تغییری حداقلی در وضعیت تصویر ناشی میشود؛ تغییری که مسیر عادتشدهی نگاه را منحرف میکند و تجربهای از تردید و مکث پدید میآورد.
در چنین وضعیتی پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه چیزی دیده میشود»، بلکه این است که «دیدن چگونه رخ میدهد». طبیعت همچنان در تصویر حضور دارد، اما نه بهعنوان موضوعی برای توصیف. کوه، آسمان، برف و ابر به عناصری تبدیل میشوند که امکان بازاندیشی در عادتهای ادراکی را ایجاد میکنند. از این منظر مجموعه نه از جهان مرئی فاصله میگیرد و نه آن را انکار میکند، بلکه میکوشد نشان دهد آنچه واقعیت بصری مینامیم تا چه اندازه به قراردادهای ادراکی و شیوههای تثبیتشدهی خوانش وابسته است.
ساختار فرمی آثار در همین راستا شکل گرفته است. عناصر بصری تا حد امکان تقلیل یافتهاند و همین ایجاز، روابط بنیادین تصویر را آشکارتر میکند. نسبت میان سطوح روشن و تاریک، توزیع جرمهای بصری، امتداد خطوط مرزی و نحوهی تقسیم قاب، بیش از روایت یا توصیف عمل میکنند. پیش از آنکه نگاه بر سوژهی تصویر متمرکز شود، درگیر تعادلها، کششها و نسبتهایی میشود که مسیر تجربهی دیداری را هدایت میکنند. در اینجا هندسه صرفاً یک ویژگی صوری نیست، بلکه بخشی از منطق درونی سازمان تصویر است.
این رویکرد آثار را به قلمروی انتزاع نزدیک میکند، اما انتزاعی که از دل جهان مرئی استخراج میشود. عناصر طبیعی همچنان قابل تشخیصند، اما معناهای آشنای خود را از دست میدهند و به مادهای برای آشکار شدن ساختارهای نهفتهی تصویر بدل میشوند. مجموعه در مرزی سیال میان منظره و انتزاع حرکت میکند؛ جایی که تصویر همزمان امکان بازشناسی و تردید را در خود حفظ میکند.
تکرار عناصر محدودی چون کوه، آسمان، خطالرأس و مرزهای فضایی نیز بخشی از این جستوجو است. محدود شدن دامنهی موضوعات، توجه را از تنوع سوژهها به تفاوتهای ظریف ساختاری معطوف میکند. هر تصویر با وجود شباهت به تصاویر دیگر، از طریق جابهجایی وزنهای بصری، تغییر نسبت سطوح یا جهتگیری قاب، تجربهای متفاوت از تعادل و ادراک را پیشنهاد میدهد. در اینجا تکرار نه به یکنواختی، بلکه به آشکار شدن تفاوتهای پنهان میانجامد.
حذف نشانههای مقیاسساز این وضعیت را تشدید میکند. نبود انسان، معماری یا هر عنصر آشنای دیگر، امکان سنجش اندازه و فاصله را محدود میسازد. در نتیجه تصویر از یک چشمانداز قابل اندازهگیری فاصله میگیرد و به فضایی ذهنیتر تبدیل میشود؛ فضایی که در آن، نگاه ناچار است بخشی از معنا را خود شکل دهد.
قدرت مجموعه در همین تعلیق مداوم نهفته است؛ تعلیقی میان بالا و پایین، میان زمین و آسمان، میان بازشناسی و تردید. آثار در پی ارائهی تفسیری قطعی از طبیعت نیستند، بلکه شرایطی را فراهم میکنند که در آن عادتهای دیداری برای لحظهای از کار میافتند و امکان تجربهای تازه از نگاه کردن پدید میآید. از این منظر مجموعه بیش از آنکه دربارهی منظره باشد، دربارهی رابطهی میان تصویر، ادراک و شیوهی شکلگیری معنا در تجربهی دیداری است.
سعید رحیمی







