«عکس، زخم است.» — رولان بارت
انسان در برابر گذر زمان چیزی را نگه میدارد؛ عکسی، نامهای، شیئی، نامی. این نگهداشتن در ظاهر نجات گذشته است و در عمق، اعتراف به ناتوانی از نگهداشتن آن. میدانیم لحظه بازنمیگردد، مکان و آدمها تغییر میکنند و خودمان نیز از آنکه بودهایم فاصله میگیریم. با این حال نگه میداریم تا امکان بازگشت، یکسره از میان نرود.
«یادبود» فرهاد یساولی از همین تناقض آغاز میشود. عکسهای خانوادگی و آلبومهایی که هنرمند با خود از ایران آورده، در نگاه نخست اسناد یک گذشتهی شخصی هستند، اما در جایگاه سند باقی نمیمانند. تصویر بریده میشود، پوشانده میشود، روی تصویر دیگری مینشیند و در ترکیبی تازه شکل میگیرد. عکس دیگر گذشته را منتقل نمیکند، بلکه رابطهی ما با گذشته را مسألهمند میکند.
پرسش بنیادیتر، اعتبار و ناپایداری آرشیو است: چه چیزی از یک زندگی قابلیت سند شدن دارد؟ چه چیزی در فرایند ثبت حذف میشود؟ و آیا آرشیو گذشته را حفظ میکند یا فقط نشانههایی را نگه میدارد که ناچاریم از خلال آنها گذشته را از نو بسازیم؟
عکس معمولاً با ادعای حضور همراه است. گویی ثبت، آنچه را در قاب است از فرسایش زمان نجات میدهد. در این مجموعه همین اطمینان مختل میشود. سطح تصویر به عرصهای چندلایه تبدیل میشود که زمانهای مختلف در آن بر هم رسوب کردهاند. هر تصویر تازه، ردِ تصویر پیشین را در خود دارد و همزمان آن را از دسترس کامل خارج میکند. عکس همچنان به گذشته اشاره میکند، اما دیگر ادعا نمیکند گذشته را تماماً در اختیار ما گذاشته است.
اینجا اثر از منطق بازنمایی فاصله میگیرد و به منطق بازسازی نزدیک میشود. گذشته بازخوانی نمیشود؛ هر بار در نسبت با اکنون از نو صورتبندی میشود. حافظه نیز چنین عمل میکند؛ آنچه به یاد میآوریم، نسخهای دستنخورده از آنچه رخ داده نیست. هر بازگشت، تحت تأثیر زمان حال، بخشی را برجسته و بخشی را محو میکند. یادآوری همواره با تغییر همراه است و مخاطب نیز در برابر اثر ناچار به همین بازسازی میشود. نگاه بهسادگی از تصویر عبور نمیکند، زیرا تصویر در نخستین نگاه تمام نمیشود. لایهها، حذفها و نسبتهای تازه، نگاه را به بازگشت وامیدارند. این مکث صرفاً ویژگی ادراکی اثر نیست؛ بخشی از منطق آن است.
غیاب از همینجا اهمیت مییابد. آنچه از تصویر حذف شده یا پشت لایهای مانده، فضای خالی نیست. غیاب خود به کیفیتی تصویری تبدیل میشود؛ نیرویی که حضور چیزی را تشدید میکند که دیگر در دسترس نیست. نگاه روی بخش حذفشده میایستد و ذهن ناچار است آنچه تصویر از ارائهاش امتناع کرده، بازسازی کند. آنچه دیده نمیشود، به اندازهی آنچه دیده میشود، اهمیت دارد. غیاب نقطهی مقابل حضور نیست؛ یکی از شیوههای تولید حضور است.
این وضعیت، مهاجرت را از جابهجایی جغرافیایی فراتر میبرد. آلبومهایی که از ایران خارج شدهاند، فقط اشیائی منتقلشده نیستند؛ حامل فاصلهاند. تصویر خانه را میتوان با خود برد، اما زمانِ زیستن در آن خانه را نمیتوان منتقل کرد. چهرهها را میتوان حفظ کرد، اما روابط و شرایطی را که آن چهرهها در آن معنا داشتند، نمیتوان درون آلبوم نگه داشت. آنچه با انسان حرکت میکند، خودِ گذشته نیست؛ نشانههایی است که در جغرافیایی تازه، معنایی تازه پیدا میکنند. آلبوم خانوادگی دیگر بازنمایی خانه نیست؛ سطحی است که فاصلهی انسان با خانه، زمان و خاستگاه خود را آشکار میکند.
وحدت مجموعه را نباید در شباهت ظاهری آثار جستوجو کرد. آنچه آثار را به هم متصل میکند، تداوم یک پرسش در طول زمان است. هنرمند بارها به ایدهای بازمیگردد، اما هر بازگشت به تکرار صورت قبلی منجر نمیشود. فرم تغییر میکند، نسبت تصاویر تغییر میکند و امکان تازهای برای مواجهه با همان مسأله شکل میگیرد. وحدت اینجا مفهومی و زمانی است؛ وحدتی که از استمرار پرسش به دست میآید، نه از تثبیت یک شیوهی بصری.
این نکته کشمکش درونی مجموعه را آشکار میکند. اثر میخواهد چیزی را نگه دارد و همزمان نشان میدهد نگهداشتن کامل آن ناممکن است. مجموعه در وضعیت حلنشده میماند، زیرا مسألهای که به آن بازمیگردد نیز بهسادگی حل نمیشود. رهایی کامل در این آثار رخ نمیدهد؛ نه بهعنوان کمبود، بلکه بهعنوان ساختار. اثر بهجای بستن پروندهی گذشته، آن را باز نگه میدارد. به همین دلیل از نوستالژی ساده جدا میشود؛ تصاویر خانوادگی واجد بار عاطفی هستند، اما اثر عاطفه را مستقیماً تحمیل نمیکند. عاطفه در ماده و ساختار اثر رسوب میکند، نه در بیان مستقیم احساس. مخاطب با گذشتهای بسته مواجه نیست، با قطعاتی مواجه است که باید نسبت میانشان را از نو کشف کند.
اینجا اثر به پرسشی فلسفیتر نزدیک میشود: آیا انسان میتواند چیزی را از زمان نجات دهد؟ یا هر آنچه حفظ میکند، شکل دیگری از پذیرفتن فقدان است؟ عکس دقیقاً به این دلیل ارزشمند است که دو حقیقت متناقض را همزمان در خود نگه میدارد؛ چیزی را حاضر میکند و نشان میدهد آن چیز دیگر در دسترس نیست. تصویر، هم شاهد حضور است و هم شاهد گذر.
این تناقض به خودِ مفهوم یادبود بازمیگردد. یادبود قرار است چیزی را از فراموشی نجات دهد، اما وجود هر یادبودی اعترافی ضمنی است به اینکه آنچه باید به یاد آورده شود، دیگر در شکل نخستین خود حضور ندارد. پس آنچه ساخته شده بنای یک گذشتهی از دسترفته نیست؛ یادبودی است برای ناتوانی ما در بازگرداندن آن. اثر نه فاصله را از میان میبرد و نه وعدهی رهایی کامل میدهد. آن را مرئی میکند و در برابر نگاه نگه میدارد؛ فاصلهی میان تصویر و لحظه، میان حضور و غیاب، میان آنچه بوده و آنچه از آن باقی مانده است.
پرسش نهایی مجموعه شاید این نباشد که چگونه گذشته را حفظ کنیم، بلکه با آگاهی از ناتوانی خود در حفظ آن، چگونه به گذشته تعلق داشته باشیم. آنچه با خود میبریم خودِ گذشته نیست، نشانههایی است که امکان رابطهی ما با آن را باقی میگذارند. اثر درست در همین فاصله شکل میگیرد؛ جایی که تصویر دیگر سندِ قطعی گذشته نیست، اما هنوز شبحِ آن را در خود نگه داشته است؛ شبحی که هر بار با نگاهکردن، از نو شکل میگیرد.
سعید رحیمی













