نگاهی به چاپهای علی ابراهیمی نیکو
در انباشت تصاویر و سیل رسانه، بعضی لحظهها انگار فقط در کالبدهای دیگر زنده میمانند. اگر نمانند تاریخ بیمزاحم عبور میکند. انجماد آن وهله، مقاومت در برابر فراموشی است؛ تلاشی برای آنکه درد، به عدد و آمار فروکاسته نشود. این برخورد نمیخواهد آرام کند؛ میخواهد زخم را زنده نگه دارد تا تاریخ مجبور به نگاه دوباره شود.
علی ابراهیمی، با استفاده از سیاهوسفیدی خشن چاپهای لینو، لحظاتی را یادآوری میکند که رنگ از جهان رخت برمیبندد. بهویژه که هنرمند جهانی را بازنمایی میکند که پیشتر حیاتش را از دست داده است. خطها یا لرزانند یا تیز و برنده، گویی خود هنرمند هنوز از شوک واقعه بیرون نیامده است. بدنها در هم فشرده و نامها محو شدهاند و آنچه باقی مانده، وزنِ مرگ است.
سیاهی در این آثار فضا نیست، وزن است؛ تودهای فشرده که بر سطح کاغذ سنگینی میکند. بافتها متراکمند و تکرار خطوط، حس انباشت را تشدید میکند؛ انباشت تن، انباشت کفش، انباشت نگاههای سرگردان! در این مجموعه فردیت عامدانه محو شده و بدنها در هم حل شدهاند و به یک تودهی بیچهره بدل گشتهاند. این محو شدن، تصادفی نیست؛ مرگ جمعی، نخست هویت را میبلعد.
فردیت در دل توده
در تصویر مادر، کادر تنگتر و تمرکز بر بدنِ ایستاده است؛ پیکری تنها در دل جمع. این تضاد، یک ترفند هوشمندانهی بصری است؛ مادر فردی یگانه و همزمان نمایندهی هزاران است. استوار، اما با روحی خمیده، سری فروافتاده و جهت نگاهی که در دل تودهی اجساد گم میشود. این همه نشان از جستوجویی بیپایان دارد. اینجا خط، روایتگر اندوه است و هر شکستگیِ خط، مکثی است میان تشویش و فروپاشی.
کفشها به مثابه یادمان غایب
به نظر میرسد تصویر کفشها، قاب ساکت این مجموعه، اما کوبندهترین آنهاست. غیاب صاحبان کفشها سرشار از حضوری است که خشونت را به سطحی دیگر میبرد. کفش، ابژهای است که با حرکت تعریف میشود، اکنون اما متوقف، پراکنده و بیمسیر است. ترکیببندی افقی و ریتم تکرارشوندهی کفشها، نوعی گورستان بینشان میسازد؛ یادمانی برای کسانی که حتی نامشان نیز مصادره شده است.
هیچکدام از چاپها پایان ندارند؛ نه تدفینی و نه آرامشی. هنرمند لحظهای را انتخاب کرده که بسته نشده است. این تعلیق، مخاطب را از جایگاه تماشاگر بیرون میکشد و در موقعیت شاهد مینشاند. شاهد بودن، مسئولیت میآورد و این شاید مهمترین لایهی این مجموعه باشد.






