زندگی در مقام فرآیند

4

کاغذ؛ از زمینه به ماده

در مواجهه با «هم‌نهشت»، پیش از آنکه تصویر خود را به نگاه تحمیل کند، ماده حضور پیدا می‌کند. کاغذهای دست‌ساز با لبه‌های ناصاف، ضخامت‌های متغیر و سطوحی که گاه تصویر را در خود فرو می‌برند و گاه بخشی از آن را به سطح بازمی‌گردانند، از همان ابتدا جایگاه سنتی کاغذ به‌مثابه زمینه را مختل می‌کنند. کاغذ در این مجموعه دیگر صفحه‌ای خنثی برای استقرار تصویر نیست، بلکه خود به یکی از میدان‌های اصلی وقوع اثر تبدیل شده است. بااین‌همه، «هم‌نهشت» در اینجا انطباقی بی‌اصطکاک را روایت نمی‌کند؛ آنچه صورت می‌گیرد، هم‌زیستی دو نیروی ناهمسان است؛ دو سطح که بر یکدیگر می‌نشینند، بی‌آنکه یکی شوند. کاغذ و تصویر از این منظر دو عنصر مستقل در کنار هم نیستند، دو نیروی درگیر در ساخت یک وضعیت واحدند. همین جابه‌جایی است که کاغذ را از جایگاه زمینه بیرون می‌آورد و به بدنه‌ی اثر تبدیل می‌کند؛ بدنی که می‌پوشاند، پنهان می‌کند و آشکار می‌سازد.

اهمیت این جابه‌جایی فقط در تبدیل «زمینه» به «موضوع» نیست. آنچه در مواجهه با آثار اهمیت پیدا می‌کند، ورود ماده به فرآیند تولید معناست. بافت، ضخامت، جذب رنگ، شکستگی لبه‌ها و نحوه‌ی نشستن تصویر بر سطح، دیگر ویژگی‌هایی فرعی نیستند، بلکه در خود خوانش اثر مداخله می‌کنند. اثر پیش از آنکه تصویری تثبیت‌شده باشد، رخدادی میان تصویر و ماده است. همین رخداد، پرسش مجموعه را از «چه چیزی تصویر شده است؟» به پرسشی دیگر منتقل می‌کند: تصویر چگونه در ماده شکل می‌گیرد؟

فرآیند؛ جایی که ماده مقاومت می‌کند

ساخت کاغذ در «هم‌نهشت» فرآیندی طولانی و مستلزم صبر است، اما اهمیت آن صرفاً در دشواری یا زمان‌بر بودن خلاصه نمی‌شود. آنچه در سطح آثار به‌جا مانده، وجه پیش‌بینی‌ناپذیر این فرآیند را آشکار می‌کند؛ ضخامت‌هایی که از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر تغییر می‌کنند، جذب نامتوازن رنگ در بافت و لبه‌هایی که بیش از آنکه به دست شکل گرفته باشند، از منطق خودِ ماده پیروی می‌کنند. این ردها نشان می‌دهند که ماده در مسیر شکل‌گیری خود می‌تواند نتیجه‌ای متفاوت از نقشه‌ی اولیه پیش بگذارد؛ امکان غافلگیری، بخشی جدایی‌ناپذیر از خودِ ساختن است. این کیفیت، تکنیک را از مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها برای رسیدن به نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده فراتر می‌برد. ساختن در اینجا نوعی مذاکره با ماده است؛ اراده‌ی هنرمند آغازگر فرآیند است، اما پایان آن تماماً در اختیار او نیست. کاغذ شکل می‌گیرد، تغییر می‌کند، رنگ را به شیوه‌ی خود جذب می‌کند و گاه نتیجه‌ای پدید می‌آورد که تنها در پایان فرآیند امکان دیده‌شدن پیدا می‌کند. به این ترتیب، زمان ساخت در خود اثر رسوب می‌کند.

این امر در هم‌نشینی کاغذسازی و مونوپرینت تشدید می‌شود. مونوپرینت، به‌واسطه‌ی ماهیت تک‌نسخه‌ای خود، از ابتدا با یگانگی و عدم تکرار نسبت دارد و هنگامی که با کاغذی دست‌ساز و متأثر از شرایط متغیر تولید همراه می‌شود، این یگانگی از تصویر چاپ‌شده به وضعیت مادی کل اثر سرایت می‌کند. پس فرآیند ساخت، بخشی از منطق زیبایی‌شناختی اثر است. اثر از نسبت میان اراده و ماده شکل می‌گیرد؛ از جایی که کنترل ناگزیر جای خود را به امکان می‌دهد. همین گشودگی به رخداد، ما را به مهم‌ترین عنصر زنده‌ی مجموعه می‌رساند: گلایل.

گلایل؛ از بازنمایی زندگی به ثبت عبور

گلایل در فرهنگ بصری ما پیش از هر چیز با سوگ گره خورده است، اما در «هم‌نهشت» این پیوند تنها از مسیر معنای ازپیش‌نشسته‌ی گل خوانده نمی‌شود. عمل تعیین‌کننده را باید در شیوه‌ی ورود گل به فرآیند ساخت جست؛ گل بر خمیر کاغذ فشرده می‌شود و آنچه باقی می‌ماند، اثر تماس آن با ماده است. این جابه‌جایی از تصویر به رَد، گلایل را از یک نشانه‌ی نمادین به اثری از یک حضور تبدیل می‌کند. گل برای لحظه‌ای با ماده تماس می‌گیرد، اما آنچه از آن تماس باقی می‌ماند، از خود گل دوام بیشتری پیدا می‌کند. اثر بازنمایی نیست، ثبت عبور است؛ انتقالی از بدن به اثر، از زمان زیسته به ماده‌ی باقی‌مانده.

این رابطه را می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز خواند؛ گیاه در این مجموعه فراتر از یک رمزگان تصویری عمل می‌کند و صورت عینی زیستن است؛ موجودی که رشد، شکنندگی، فرسودگی و استمرار را هم‌زمان در خود دارد. از این منظر، گلایل را نمی‌توان تنها از مسیر سوگ خواند. سوگ و حیات در اینجا دو سوی یک تجربه‌اند؛ گل دقیقاً به این دلیل می‌تواند حامل فقدان باشد که پیش از آن، حامل زندگی است.اگر گلایل به‌جای تصویر شدن، رد خود را بر کاغذ باقی می‌گذارد، مسأله‌ی اصلی به آنچه پس از رفتن گل باقی می‌ماند منتقل می‌شود. اینجا مسیر مجموعه از گیاه به حافظه می‌رسد.

تصویر؛ تعلیق تشخیص

این منطقِ باقی‌ماندن در تصاویر مونوپرینت نیز به شکلی دیگر تکرار می‌شود. در بخشی از آثار، فرم‌های گیاهی و نشانه‌های آشنا هنوز قابل تشخیصند، اما تصویر به‌سرعت خود را از امکان بازنمایی قطعی عقب می‌کشد. آنچه دیده می‌شود در شکافی میان شناخت و ناآشنایی معلق می‌ماند؛ نزدیک به تشخیص، بی‌آنکه به یک نام قطعی برسد؛ آشنا با جهان مرجع، بی‌آنکه از آن تقلید کند.

دیدن، اینجا، به حدس‌زدنی بی‌پایان بدل می‌شود. نگاه به تشخیصی نسبی می‌رسد، اما نمی‌تواند آن را به یک نام قطعی فروبکاهد. از این رو، تصویر به‌جای آنکه مصرف شود، نگاه را در خود نگه می‌دارد. در بعضی آثار این مجموعه، فضای بصری به‌کلی انتزاعی می‌شود و دیدن به نوعی کشف تبدیل می‌گردد. رنگ نیز در تثبیت این تصاویر نقش بازی نمی‌کند. سفید و شیری کاغذ در کنار سیاه و خاکستری و سبزهای خاموش و قرمزهای نزدیک به طیف آجری و صورتی، بیشتر کیفیت رسوب و اثرپذیری دارند تا کیفیت رنگ‌آمیزی تزیینی. گویی رنگ، خود بخشی از فرآیند عبور از وضوح است؛ در بافت فرو می‌رود، شدت خود را از دست می‌دهد یا در مجاورت لایه‌های دیگر تغییر می‌کند. به همین دلیل، پالت مجموعه بیش از آنکه بر تضادهای رنگی استوار باشد، بر شدت‌های متفاوت دیده‌شدن و محو‌شدن بنا شده است. تصویر یک‌باره در اختیار نگاه قرار نمی‌گیرد؛ باید از میان لایه‌ها، لکه‌ها، شکست‌ها و ناتمامی‌هایش خوانده شود. مسئله‌ی حافظه نیز از همین‌جا از سطح یک استعاره‌ی روان‌شناختی فراتر می‌رود و به کیفیتی مادی تبدیل می‌شود.

لایه؛ حافظه به مثابه اثر

در این آثار، لایه از همان ابتدا کارکردی مضاعف دارد. چاپ‌ها میان دو لایه‌ی کاغذ مدفون می‌شوند؛ بخشی پنهان می‌ماند و بخشی امکان بازگشت به سطح پیدا می‌کند. این ترکیب، حافظه را از مخزن تصاویر گذشته به اثر باقی‌مانده‌ی یک مواجهه تغییر می‌دهد. همان‌گونه که گلایل دیگر در سطح حضور ندارد، اما اثر تماسش باقی است، تصویر نیز گاه به‌شکل کامل در دسترس نگاه نیست و بخشی از آن زیر لایه‌ای دیگر قرار گرفته، محو شده یا به نشانه‌ای نیمه‌خوانا تقلیل یافته است. در نتیجه، حافظه در «هم‌نهشت» بیش از آنکه بازگرداندنِ یک تصویر از عمق به سطح باشد، تجربه‌ی گسستی است میان آنچه دیده می‌شود و آنچه در زیر آن باقی مانده است. آنچه به یاد می‌آید، خودِ گذشته نیست؛ ردی از آن است که از مسیر زمان و ماده عبور کرده است. «هم‌نهشت» در اینجا دقیقاً همین است؛ دو لایه در آستانه‌ی پوشاندن و رهاکردن یکدیگر معلق می‌مانند و هر یک دیگری را از میان خود عبور می‌دهد.

زندگی به مثابه منطق ساختن

ماده در این مجموعه، درست مانند زندگی، کاملاً فرمان‌بردار نیست. ساخت کاغذ مستلزم صبری است که از تحمل صرف یک فرآیند طولانی فراتر می‌رود و به پذیرفتن امکانی بدل می‌شود که نتیجه‌اش هنوز معلوم نیست. هنرمند می‌تواند فرآیند را آغاز و هدایت کند، اما نمی‌تواند تمام جزئیات نتیجه را از پیش تعیین کند؛ بخشی از اثر در همان شکاف میان قصد و رخداد شکل می‌گیرد.

از این منظر، زندگی در «هم‌نهشت» صرفاً موضوع اثر نیست؛ به منطق تولید آن تبدیل می‌شود. پذیرش تغییر، گشودگی به امر پیش‌بینی‌ناپذیر و واگذاری بخشی از کنترل، هم در نسبت هنرمند با ماده و هم در ساختار خودِ آثار قابل ردیابی‌ است. کاغذ در برابر اراده مقاومت می‌کند، همان‌طور که زندگی در برابر برنامه‌ریزی مقاومت می‌کند و دقیقاً از دل همین مقاومت است که اثر شکل نهایی خود را پیدا می‌کند.

زندگی در این مجموعه از همین مسیر وارد اثر می‌شود؛ در برگ‌برگ کاغذ ادامه می‌یابد، در رد فشردگیِ گلبرگی که دیگر حضور ندارد بازتاب می‌یابد، در رنگی که تا عمق بافت پیش رفته و در همان‌جا رسوب کرده است. اثر، در نهایت، ثبتِ همین ادامه است؛ زیستنی که به‌جای بازنمایی‌شدن، در ماده رخ داده و در آن باقی مانده است.

سعید رحیمی

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد.