درنگی بر «شید واژگون» سینا برومندی
آنچه در «شید واژگون» سینا برومندی پیش روی نظر قرار میگیرد، نه مجموعهای از تصاویر به معنای متعارف کلمه، بلکه تعلیقی در نفس امکان استقرار صورت است؛ چنانکه امر مرئی، پیش از آنکه در هیئت موضوعی معین و قابل تملک به ادراک درآید، در فاصلهی میان ظهور و استتار، تشخص و استحاله، حضور و زوال باقی میماند و تصویر به جای آنکه پایان عمل دیدن باشد، خود به محل تردید در اعتبار دیدن بدل میشود. از این حیث، «شید واژگون» را نمیتوان صرفاً در نسبت با کیفیت نور، محوشدگی یا اختلال در وضوح فهمید. مسألهی اصلی در جایی پیش از این تمهیدات واقع است؛ در نسبت میان آنچه هست و آنچه از بودن آن به صورت در میآید.
در امتداد تجربههای پیشین برومندی، دوربین دیگر شاهد بیطرف جهان نیست. نور نیز، برخلاف تلقی مألوف، صرفاً عامل کشف و ظهور باقی نمیماند؛ همان نیرویی که شیء را از تاریکی بیرون میآورد، میتواند با تشدید، امتداد یا انحراف خود، حدود آن را متزلزل سازد و صورت را از قطعیتی که گمان میرفت ذات تصویر عکاسانه است، محروم کند. بدین معنا، نور در این آثار هم کاشف است و هم حاجب؛ نه حجابی از جنس ظلمت، بلکه حجابی برآمده از خود شدت ظهور.
از همین جا مسأله زمان نیز دگرگون میشود. عکس دیگر مقطعی منجمد از استمرار عالم نیست، بلکه رسوب زمانهایی است که بر یکدیگر انباشته شدهاند؛ لحظهای که در آن گذشته هنوز کاملا نگذشته و اکنون هنوز به تمامی استقرار نیافته است. آنچه محو میشود، صرفاً چیزی از دست رفته نیست. چه بسا محوشدگی خود نحوی دیگر از حضور باشد؛ حضوری که از پذیرش حدود روشن و ماهیتی قطعی امتناع میکند. در چنین وضعی، تصویر نه نسخهای ناقص از واقعیت، بلکه مرتبهای مستقل از تحقق آن است.
همین منطق، «شید واژگون» را به حافظه نزدیک میکند، زیرا حافظه نیز چیزی را بیتغییر حفظ نمیکند، بلکه هر بار با احضار گذشته، آن را از نو صورتبندی میکند. آنچه به یاد میآید، همان چیزی نیست که واقع شده است، همانگونه که آنچه در عکس پدیدار میشود، عین آن چیزی نیست که زمانی در برابر عدسی قرار داشته. میان شیء، نور، دستگاه، ادراک و حافظه، فاصلهای هست که هرگونه دعوی تطابق کامل را ناممکن میکند.
با این همه، مخاطرهی اصلی کار برومندی نیز دقیقاً در همین زبان شکل میگیرد. هر اختلالی، اگر به قدر کافی تکرار شود، میتواند خود به قرارداد بدل گردد و محوشدگی، ابهام و عدم تعین نیز از این حکم مستثنی نیستند. اگر مخاطب از پیش بداند که تاری قرار است بر حافظه، فقدان یا بیثباتی واقعیت دلالت کند، آنچه زمانی علیه قطعیت عمل میکرد، خود به نشانهای قطعی تبدیل خواهد شد. بنابراین قوت «شید واژگون» نه در نفس مبهمکردن تصویر، بلکه در آن لحظاتی است که نسبت میان اختلال و معنا هنوز قابل پیشبینی نیست؛ جایی که نمیتوان دانست با زوال مواجهیم یا با فزونی حضور، با فقدان یا با صورت دیگری از تشخص.
در بهترین لحظات این نمایش، تصویر از مقام بازنمایی چیزی بیرون از خود خارج میشود و خود به واقعهای در ادراک بدل میگردد؛ واقعهای که چشم را از حق تصرف بیقید در امر مرئی محروم میکند. «شید واژگون» در این معنا نه دربارهی تاریکی، بلکه دربارهی سقوط اقتدار روشنایی است؛ نه دربارهی ناتوانی تصویر در نمایش جهان، بلکه دربارهی امتناع جهان از آنکه تماما در صورت خود مستقر شود. آنچه باقی میماند، فاصلهای است میان دیدن و دانستن؛ فاصلهای که شاید خود، حقیقیترین موضوع این تصاویر باشد.
پرژام پارسی










