آزادی نام دیگر زیبایی‌ست

46
آزادی نام دیگر زیبایی‌ست

در خلال جنگ دوازده روزه تنها بودم و به زشتی جنگ فکر می‌کردم. اینکه در زمانه‌ی جنگ چقدر تنگنا و زشتی و مرگ و خون و زخم می‌تواند باشد. ذهنم به سمت صلح و زیبایی آن رفت و متوجه شدم آن که در صلح است شاید زیبایی آن را درک نمی‌کند. در خلال همان افکار، با خودم به ارتباط تنگاتنگ بین مفهوم زیبایی، آزادی، حقیقت و اخلاق اندیشیدم. نسبت آنها و اینکه در جهان انگار یک نوع توزیع و انقطاع و تقسیم کار در مفاهیم به کار بسته شده که شاید نادرست یا دست­کم قابل تشکیک باشد. گویی ما زیبایی را به هنر سپردیم، حقیقت را به فلسفه و سپس علم، اخلاق را به دین و قانون و آموزش و آزادی را به سیاست. اما آیا به راستی این سپهرها به هم و درهم پیچیده و یگانه نیستند؟ مثلا آیا سیاست با زیبایی‌شناسی و یا فلسفه بیگانه است؟ آیا اخلاق موضوعی زیبایی‌شناسانه و سیاسی نیست؟ ساحت‌هایی به غایت در هم پیچیده که نام ظاهرشان ساده‌سازی شده است.

به نظر می‌رسد ما در نظامی از ساختارها قرار داریم و با قراردادی نانوشته پذیرفته‌ایم که مفاهیمی جدا از هم، به قلمروهایی با وظایفی مشخص و جدا محول شده است. با خودم گفتم اگر این چهار عنصر یکی باشند چه؟ مثلا اگر حقیقت موصوف به زیبایی نباشد، بلکه برعکس، حقیقت خود زیبایی باشد چه؟ سوالات دیگری ذهنم را به خود مشغول کرد. دست آخر به این فکر کردم که آیا زیبایی می‌تواند نام دیگر آزادی باشد؟ و سعی کردم آرام‌آرام این گزاره‌ی به ظاهر اغراق‌آمیز و متناقض را صورتی دقیق‌تر بدهم. آیا به‌راستی زیبایی همان آزادی است؟ برای من مسأله صرفا برقراری نسبتی میان آن دو نبود. در حقیقت تلاش کردم که بفهمم آیا لحظه‌ای هست که زیبایی، حقیقت، آزادی و حتی اخلاق در عمیق‌ترین لایه‌های ادراک انسان از هم جدا نشده باشند و از منبعی مشترک و واحد برخاسته باشند؟

به نظرم رسید نقطه‌ی آغاز مناسب برای این بحث می‌تواند مفاهیمی از فلسفه‌ی کانت باشد. کانت در نظام فلسفی خود سه قلمرو اصلی را از یکدیگر متمایز می‌کند: شناخت، اخلاق و زیبایی. در حالی که طبیعت از نظر او در یک منطق ضروری و همگانی عمل می‌کند، در قلمروی اخلاق، انسان موجودی آزاد است. آزادی نزد کانت به معنای توانایی پیروی از قانونی است که عقل برای خود وضع می‌کند. انسان زمانی اخلاقی است که نه بر اساس امیال و منافع شخصی، بلکه بر اساس قانونی عمل کند که بتواند آن را برای همه معتبر بداند. قانونی که نه با توسل به زور یا دین یا هر چیزی از این دست، بلکه با اقناع عقلی اعتبار می‌یابد. از این حیث می‌توان نتیجه گرفت که اخلاق بدون آزادی ممکن نیست. به بیان دیگر عمل اخلاقی در آزادی و تنها به واسطه‌ی مسئولیت‌پذیری عقل امکان‌پذیر است.  در کتاب «نقد قوه حکم» با نوع دیگری از آزادی مواجه می‌شویم. کانت نشان می‌دهد که هنگام مواجهه با امر زیبا، قوای ذهنی ما در وضعیتی از «بازی آزاد» قرار می‌گیرد. در این تجربه، ذهن نه تحت اجبار مفاهیم نظری قرار دارد و نه در پی منفعت و سود است. ما صرفا در نوعی هماهنگی آزاد میان خیال و فاهمه به سر می‌بریم. در بند 59 کتاب می‌نویسد: «زیبا نماد خیر اخلاقی‌ست.» اهمیت این جمله در آن است که زیبایی را صرفا امری ذوقی تلقی نمی‌کند. زیبایی یادآور اخلاق و اخلاق، نمایشی از آزادی است. اگر اخلاق تحقق آزادی در عمل باشد، زیبایی تجربه‌ی آزادی در احساس است. هر دو ما را از قلمرو جبر طبیعت فراتر می‌برند و به قلمرو خودآیینی نزدیک می‌کنند. اگر زیبایی، که نماد خیر اخلاقی است و آزادی تا این اندازه به یکدیگر نزدیکند، آیا می‌توان گفت که هر دو یک چیز هستند؟

از منظر منطق صوری، برای اثبات این‌همانی این دو مفهوم باید نشان داد که هر جا زیبایی هست، آزادی نیز هست و هر جا آزادی هست، زیبایی نیز وجود دارد. چنین ادعایی به آسانی قابل دفاع نیست. بسیاری از تجربه‌های آزادی را نمی‌توان زیبا نامید و بسیاری از امور زیبا نیز مستقیما به آزادی مربوط نیستند، اما شاید مسأله اساسا با  منطق صوری قابل صورت‌بندی نباشد. فلسفه همیشه درباره‌ی برابری مفاهیم سخن نمی‌گوید. گاهی دو مفهوم متفاوت به یک حقیقت بنیادین اشاره دارند. همان‌طور که نور و گرما دو پدیده‌ی متفاوتند، اما هر دو از آتش سرچشمه می‌گیرند، ممکن است زیبایی و اخلاق نیز دو ظهور متفاوت یک حقیقت عمیق‌تر باشند. به نظر می‌رسد بهتر است از قلمرو منطق صوری وارد قلمرو متافیزیک شویم. یعنی سوال را تغییر دهیم. متافیزیک می‌پرسد که بنیاد نهایی پدیده‌ها چیست؟ اگر از این منظر به مسأله نگاه کنیم، دیگر پرسش این نیست که آیا زیبایی و آزادی از لحاظ مفهومی یکسان‌ هستند یا نه؟ بلکه این است که آیا هر دو از یک سرچشمه‌ی وجودی برمی‌خیزند؟

Schüttbild، اثر هرمان نیچ
Schüttbild، اثر هرمان نیچ

زندگی روزمره در میان شبکه‌ای از ضرورت‌ها شکل می‌گیرد. اغلب ما برای رسیدن به هدفی کار می‌کنیم، برای رفع نیازی تلاش می‌کنیم و به دنبال منفعتی می‌رویم. جهان در چنین وضعی به مجموعه‌ای از اشیا و امکانات تبدیل می‌شود که هر یک ارزشی «ابزاری» دارند. چیزها برای چیزی دیگر مهمند، نه برای خودشان، اما تجربه‌ی زیبایی در جایی آغاز می‌شود که این نظم ابزاری فرو می‌ریزد. زمانی که انسان در برابر یک اثر هنری یا یک چشم‌انداز طبیعی یا حتی یک چهره قرار می‌گیرد که او را به سکوت وا می‌دارد، ناگهان نسبت او با جهان دگرگون می‌شود. در آن لحظه، جهان دیگر صرفا موضوع استفاده نیست. چیزی در برابر انسان ظاهر می‌شود که نمی‌توان آن را به سودمندی یا کارکرد تنزل داد. امر زیبا نه وسیله است و نه ابزار. زیبایی چیزی را آشکار می‌کند که از منطق تملک و مصرف می‌گریزد. شاید به همین دلیل باشد که تجربه‌ی زیبایی غالبا با نوعی حیرت همراه است. گویی زیبایی حاصلِ ادراک انسان در مواجهه با چیزی است که از شبکه‌ی عادت‌ها فراتر می‌رود. آنچه زیباست فقط دیده نمی‌شود، بلکه ما را وادار می‌کند جور دیگری ببینیم. انگار برای لحظه‌‌ای پرده‌ای کنار می‌رود و جهان خود را در صورت و شکلی آشکار می‌کند که پیش‌تر از ما پنهان بود. اگر زیبایی صرفا لذت بود، چنین تاثیری نداشت. لذت عموما ما را به سوی ارضای میل هدایت می‌کند، اما زیبایی غالبا برعکس عمل می‌کند. در برابر امر زیبا، میل به تصرف فروکش می‌کند و جای خود را به تأمل می‌دهد. ما نمی‌خواهیم زیبایی را مصرف یا تصرف کنیم. بلکه می‌خواهیم در حضور آن بمانیم.

این ماندن، این مکث، این تعلیق میل، شاید نخستین نشانه‌ی آزادی باشد. زیرا آزادی در عمیق‌ترین معنای خود، نه توان انجام هر کاری، بلکه توان فاصله گرفتن از اجبار است. انسان آزاد کسی نیست که هرچه می‌خواهد انجام می‌دهد، بلکه کسی است که می‌تواند از خواستن نیز فاصله بگیرد. آزادی پیش از آنکه یک قدرت باشد، نوعی گشودگی است. گشودگی نسبت به آنچه فراتر از ضرورت قرار دارد. به این ترتیب نسبت زیبایی و آزادی آشکارتر می‌شود. آزادی را معمولا به معنای توان انتخاب یا نبود اجبار تعریف می‌کنند. البته این تعریفی کافی نیست. چنان که جان استوارت میل، که او را پرچمدار آزادی خوانده‌اند، بر این باور بود آزادی نه هدف غایی، بلکه مسیری اخلاقی برای رسیدن به حقیقت بشری است.

آزادی در معنایی دقیق‌تر تجربه‌‌ای است که در آن انسان از سلطه‌ی ضرورت فاصله می‌گیرد. در چنین تجربه‌‌ای جهان دیگر فقط مجموعه‌‌ای از اشیای مفید یا مضر نیست. جهان به روی امکان‌های تازه گشوده می‌شود. زیبایی یکی از مهم‌ترین شکل‌های این گشودگی است. اگر چنین باشد، زیبایی را نیز می‌توان در همین افق فهمید؛ زیبایی صفتی نیست که ما به اشیا نسبت می‌دهیم، بلکه نحوه‌ای از ظهور است. چیزی زیباست زیرا در آن، حقیقتی از وجود آشکار می‌شود. زیبایی رخدادی است که در آن جهان از پوشیدگی خارج می‌شود و خود را نشان می‌دهد. بنابراین شاید رابطه‌ی میان زیبایی، آزادی و اخلاق عمیق‌تر از آن باشد که معمولا تصور می‌کنیم. اینها سه قلمرو جداگانه نیستند، بلکه سه شیوه‌ی مختلف ظهور یک حقیقتند. زیبایی ظهور حقیقت در ادراک است، اخلاق ظهور حقیقت در عمل، و آزادی بستری است که این ظهورها را ممکن می‌سازد. اگر چنین باشد، جمله‌ی «زیبایی نام دیگر آزادی است» نه یک تعریف، بلکه نوعی شهود متافیزیکی خواهد بود. تلاشی برای اشاره به این حقیقت که آنچه در زیبایی تجربه می‌کنیم، همان گشودگی بنیادینی است که در اخلاق به صورت مسئولیت و در حقیقت به صورت آشکارگی ظاهر می‌شود.

در پایان شاید نتوان با قطعیت گفت که زیبایی همان آزادی است. اما شاید بتوان گفت که هرگاه زیبایی به معنای اصیل کلمه رخ می‌دهد، چیزی از آزادی نیز رخ داده است و هرگاه آزادی در ژرف‌ترین معنای خود تحقق ‌یابد، جهان صورتی از زیبایی به خود می‌گیرد. زیرا در هر دو، انسان از اسارت آنچه صرفا هست فراتر می‌رود و با امکان آنچه می‌تواند باشد روبه‌رو می‌شود. شاید دقیقا در همین لحظه است که حقیقت، زیبایی و آزادی دیگر سه نام برای سه چیز مختلف نیستند، بلکه سه نام برای یک راز واحدند. رازی که انسان کوشیده است آن را در هنر، فلسفه، اخلاق و زندگی خویش آشکار کند.

 با تمام مضامین اسکولاستیکی که مطرح شد چیزی کماکان به شکلی شهودی در من باقی ماند که «آزادی زیباست و زیبایی آزاد است».

رز، اثر گرهارد ریشتر
رز، اثر گرهارد ریشتر

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد.