در انفصال شیء از جهان خود
دربارهی “اَلوس” علی سیدعلیخانی در گالری ایرانشهر
شیء را اگر موجودی منفرد و مستغنی از مناسبات خود انگاریم، پیش از آنکه در حقیقتِ آن نظر کرده باشیم، آن را از شرط امکان ظهورش برکندهایم؛ چه شیء در جهان زیسته، نخست به ماده و هیئت خود موجود نیست، بلکه به جملهی نسبتهایی موجود است که میان دست و عمل، حاجت و استعمال، مکان و عادت، حافظه و استمرار منعقد و محقق میشود. ابزار، تا آنگاه که در نظامِ فعل به کار خود مشغول است، کمتر از هر زمان دیگر چون «چیزی» مستقل ظاهر میشود، زیرا کمال کارکردش مقتضی نوعی اختفاست؛ دست از خلال آن به جهان میرسد، بیآنکه خودِ ابزار موضوعِ نظر باشد. پس استقلال شیء، برخلاف آنچه مینماید، نه در استمرارِ استعمال، بلکه غالبا از لحظهی اختلالِ آن آغاز میشود.
«اَلوس» در همین انقلابِ حیثیت استقرار یافته است. آنچه از مناسبات کوچ، معیشت، کار و حافظهی مادی اخذ شده، در فضای نمایش، دیگر تابع ضرورتِ نخستین نیست. در آثاری که چوب، پشم و اشاراتِ باقیمانده به ابزار و زیست کوچنده با خود را حمل میکنند، ماده از سابقهی خود تهی نشده، لیکن دیگر نیز در آن سابقه اقامت ندارد. شیء از جهانِ خود خلع شده است، اما جهان از شیء تماما خلع نشده و از غرایب امر همین است که غیاب آن مناسبات، اکنون بیش از حضور سابقشان محسوس میشود.
این انتقال را نباید صرف تغییر مکان دانست. عبور از عرصهی استعمال به دستگاهِ نمایش، تبدل در نحوهی وجود شیء است. آنچه پیشتر اعتبارش را از کارکرد میگرفت، اکنون باید در معرضِ دیدار دوام آورد؛ نسبت دست و ابزار به نسبت چشم و اثر منقلب میشود و ضرورتِ عملی جای خود را به تاویل میسپارد. گالری از این حیث ظرفی خنثی نیست، بلکه دستگاهی است که با تعلیقِ کارکرد، شیء را مرئی میسازد و همان فعل که آن را از فراموشی مصون میدارد، اتصال نخستینش به جهان را نیز قطع میکند.
پس «حفظ» در اینجا عین بقای بینقص نیست. آنچه محفوظ میماند، پس از انفصال، دیگر همان چیزی نیست که پیش از آن بوده است. تاریخ نیز در ماده چون معنایی حاضر و قابل استخراج ذخیره نشده، بلکه به صورت رسوب فقدان در آن دوام میآورد. ساییدگی، وزن، جنس، اتصال اجزا و خاموشی کارکرد، گذشته را بازنمیگردانند؛ تنها نشان میدهند که چیزی از مقام حضور به مقام اثر منتقل شده است.
از این رو، «اَلوس» نه نمایش اشیای متعلق به جهانی مفقود، بلکه تحقیق در خودِ امکان مفقود شدنِ جهان است. جهان، مجموعهی اشیاء نیست تا با حفظ آنها محفوظ بماند؛ نظام مناسباتی است که چون منحل شد، بقای اجزایش نیز قادر به استرداد کلیت آن نخواهد بود. آنچه باقی است، نه جهان، بلکه شاهد انفصال آن است.
شاید حد نهایی این آثار در همین حکم نهفته باشد که «شیء آنگاه به تمامی در برابر ما ظاهر میشود که دیگر نتواند به تمامی به جهانی که از آن آمده تعلق داشته باشد.» آنچه «اَلوس» حفظ میکند، گذشته نیست؛ اثرِ انقطاعِ گذشته در ماده است.
پرژام پارسی


