زیستن در تعلیقی که پایان ندارد ( دوامِ اجباری)
سوگ غیرقابلتحمل است و این گذار از سوگِ غیرقابلتحمل، ماتم بیشتری را همراه دارد؛ همه را دچار انفعال میکند و خشمی بههمراه دارد که ما را از اقدامات عقلانی و فکر کردن بازمیدارد.
خشم باید تبدیل شود به راهی برای حرف زدن و تعامل، برای پیدا کردن راهی که نجاتدهنده باشد از وضعیتی که دچارش شدهایم و گویا قرار نیست از آن خارج شویم؛ به عبارتی، تعلیقی که دچارش شدهایم.
و یا به عبارت بهتر، تعلیقی که ما را به آن دچار کردهاند.
محاصره شدهایم. ما زندانیان زنده ماندن در غم و در صدای جیغی که در کوچه پیچید و کوچه را دیگر تنها مسیری برای عبور نکرد؛ محاصرهایم.
اگر از ما بپرسند: هر بامداد را چگونه تا شامگاه میرسانی؟ پاسخ احتمالاً همانیست که «امیل چوران» گفت: «خودم را تحمل میکنم».
تحمل کردن، برای بازماندگانی که در حال فریادند اما حرکتی ندارند، تنها امکان باقیمانده است.
کسی قهرمان نیست، کسی سقوط هم نکرده؛ همه به هم فشردهاند، نه از سر همدلی، زیرا فاصله داشتن پرهزینه است.
ایستادن بدون تکیه بر هم دشوار شده، در شرایطی که بحران به وضعیت تبدیل شده است؛ وقتی فشار آنقدر ادامه پیدا میکند که دیگر واکنش شدید تولید نمیکند، تنها بدنهایی باقی میمانند که از سر اجبار یاد گرفتهاند چگونه دوام بیاورند.
تجربهی زیستن در چنین شرایطی شبیه فشردگی است؛ نه انفجاری صورت میگیرد و نه فروپاشی اتفاق میافتد، تنها یک ادامهی فرسایندهی زندگی که نه متوقف میشود و نه دیگر به وضعیت عادی بازمیگردد و در تعلیقی طولانی فرو رفته است.
ما به وضعیتی دچار شدهایم که «تحملِ خود» برایمان تبدیل به یک عمل روزمره شده است.
The Prisoners 1908
Käthe kollwitz
نسترن کمالی



