سوگ بعدی از راه میرسد
در حالی نویسنده این سطور را مینویسد که نمیداند غمگین است یا عصبانی یا…
سوگواری را اگر به الگوهای کلاسیک روانشناسی ارجاع دهیم، مراحلی مشخص دارد: انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و در نهایت پذیرش. این الگو بر این پیشفرض استوار است که فقدان، هرچند سهمگین، مسیری دارد و میتوان از آن عبور کرد. اما آنچه این روزها تجربه میکنیم، نه عبور، بلکه ماندن در میانهی مسیری است که مدام از نو آغاز میشود؛ بیپایان و فرساینده.
در فلسفهی تاریخ، دیالکتیک هگلی نیز منطق مشابهی دارد. تز و آنتیتز در تقابل با یکدیگر، نهایتا به سنتزی میرسند که وضعیت پیشین را نفی میکند و به سطحی بالاتر میبرد. در این منطق، رنج و تضاد نه فقط اجتنابناپذیر، بلکه ضروریند؛ چراکه وعده میدهند تاریخ از دل بحران، عاقلانهتر بیرون میآید. حتی خشونت و مرگ، در این چارچوب، حامل امکانی برای «بهتر شدن» هستند.
اما مساله دقیقا از جایی آغاز میشود که این وعده محقق نمیشود. نقدی که به دیالکتیک هگلی وارد است، همین خوشبینی ساختاری آن است: این فرض که هر تضادی الزاما به شرایطی بهتر ختم خواهد شد. تجربهی زیستهی ما نشان میدهد که بسیاری از بحرانها نه حل میشوند و نه به سطحی بالاتر ارتقا مییابند؛ بلکه در شکلی آشفته و ناتمام، بازتولید میشوند. دیالکتیک، بهجای حرکت رو به جلو، به لوپی بسته بدل میشود.
در وضعیت این روزهای ایران، کشتهها هنوز خاک نشدهاند که سوگ بعدی از راه میرسد. غم فرصت تهنشین شدن ندارد. نه پذیرشی شکل میگیرد و نه امکانی برای جمعبندی. هر فقدان، فقدان قبلی را نیمهکاره رها میکند. ما مدام میان شوک، اندوه و خشم در نوسانیم، بیآنکه به نقطهای تازه برسیم. اینجا دیگر سوگواری واکنشی به یک فاجعه نیست؛ خودِ وضعیت است.
دیالکتیک سوگواری ما، دیالکتیکی تودرتو و تکرارشونده است: مرگ، ماتم، سکوت، و دوباره مرگ. نه سنتزی در کار است و نه افقی روشن. شاید مساله دیگر این نباشد که چگونه سوگواری کنیم، بلکه این باشد که چرا تاریخی که قرار بود از دل این همه فقدان بالغتر شود، ما را در چرخهای تکراری از غم و اکنونی فرسوده نگه داشته است.



