هذیانِ بدنهایی که هرگز مجالِ مرگ نیافتند

آنچه در نمایشگاه «مواجهه» متجسد میشود، نه بازنمودِ واقعیت، که «تجلیِ» نیستی در مقامِ حقیقتِ محض است. اینجا، فرم از ساحاتِ ابژکتیو خویش فرو افتاده، ماده به «برزخی از خویشتهیشدگیِ مطلق» مبدل گردیده و آنچه از سوژه برجای مانده است، نه بدن، که «اسکلتِ واژگونهی یک حضورِ ممتنع» است. پیکرههای مرتضی متقی در «کسوتِ اجسادِ ماتریالیته باخته، بقایای متلاشیشدهی کالبد، اشیایی که در مغاکِ زمان دچار تعلیقِ دائمی شدهاند و حتی از امتیازِ نابودی نیز محروم گشتهاند»، همآوا با طراحیهای علیرضا جُدی که نه در مقامِ تصویر، که در هیاتِ «حذفِ تصویر در همان لحظهی ظهور» جلوه میکنند، در قامتِ «فاجعهای کیهانی، در استحالهای بیبازگشت، در مرثیهای برای امحای حقیقتِ جسمانی» رخ مینمایند. اینجا، هنر دیگر در کسوتِ خلق ظاهر نمیشود، بلکه در مقامِ «مناسکِ بینامِ نیستیشناختی، در موقعیتی از امحاءِ خویشتن» متجلی میگردد.
استخوانهایی که از ماهیتِ خود خلع ید شدهاند
پیکرههای مرتضی متقی، نه بازتابِ بدن، که ماندههای یک امحا هستیشناختی، متافیزیکِ مرگ در وضعیتِ انقباضِ نامتناهی هستند. اینجا، بدنْ دیگر نه حاملِ زیست، که تعلیقیافته در درونِ خود، محبوس در مغاکِ مطلق، مسخشده در فاصلهی خویش از خود است. این استخوانها نه بهمثابهی اسکلت، که در جایگاهِ ارواحِ متجسد، ابژههایی که از سوژگی تهی شدهاند و تنها در مقامِ رد پایِ یک انهدامِ نامرئی باقی ماندهاند، در مرزی میانِ عدم و هستی متوقف شدهاند.
اینجا، قفسهی سینه، دیگر نه محفظهای برای تنفس، که خود گورستانی برای حقیقتی گمشده است، نه بهمثابهی عنصری ارگانیک، که در هیئتِ ساختاری که از درون در حالِ خودخوارگی است، که در دلِ خویش منجمد شده است، که همچون بنایِ متروکی که زیرِ فشارِ سکوت متلاشی میشود، بدل به استعارهای برای خلا مطلق گردیده است. دستانی که دیگر به بدن تعلق ندارند، اما در تقلایی بیسرانجام، در موقعیتی از تعلیق، در وضعیتِ برزخیِ نهتماما مرده، نهکاملا زنده، باقی ماندهاند؛ انگشتانی که در فضای خالی رها شدهاند، بیکارکرد، بیغایت، بیاراده، همچون زوائدی که دیگر نه به خود تعلق دارند و نه به امر بیرونی، بلکه در شکافِ میانِ سوژه و ابژه، معلق و بیسرنوشت، در وضعیتِ انزوای متافیزیکی بهسر میبرند.
فرم در مقامِ نفیِ خویش: خود-ویرانگریِ ماده
اینجا، ماده دیگر در مقامِ ابژهی آفرینش رخ نمینماید، بلکه در لحظهی بروز، خود را به آستانهی نیستی پرتاب میکند؛ در این پیکرهها، ماده در حالِ فرار از خود، در حالِ نابودکردنِ خود، در حالِ مقاومت در برابر تثبیتشدگیِ خویش است. اینها، نه مجسمههایی در حالِ خلق، که بازتابهایی از فسخشدگیِ جوهری، امحا ابژه در لحظهی هستشدن هستند. این استخوانها، نه بازماندههایی از حیات، که اسنادِ یک محکومیتِ ازلی، پیکرههایی که از ابتدا، از همان لحظهی پیدایش، به وضعیتِ مردگی محکوم گشتهاند هستند. اینها، بدنهایی نیستند که بپوسند، بلکه بدنهایی که از لحظهی خلق، به مردگی خویش آگاه بودهاند، بدنهایی که در وضعیتِ طردشدگیِ ابژکتیو، در گریز از امکانِ تعلق، در وضعیتِ محبوسشدگی در خویش گرفتار آمدهاند.
نور، سایه، و ظهورِ حقیقتِ مغلوب
در این نمایشگاه، نور، دیگر نه عاملی برای انکشاف، بلکه ابزاری برای پنهانداشتنِ حقیقتِ ناممکن است. آنچه در پرتوِ این روشناییِ لرزان به چشم میآید، نه جسم، که شکافهای ماده، خلاهایی که در فضای تهی رخنه کردهاند، غیابهایی که در روشنایی، بیش از هر چیزِ دیگر، به چشم میآیند است. در اینجا، سایه، نه در مقامِ امتدادِ جسم، که در جایگاهِ خودِ جسم، در کسوتِ بعدِ مغلوبشدهی ماده، در هیاتِ پژواکی که از خودِ ماده بلند شده است، عمل میکند. در این وضعیت، آنچه در روشنایی ظهور مییابد، نه خودِ فرم، که حقیقتِ مغلوبشدهی فرم است؛ اینجا، نور، نه برای شهود، که برای تعلیقِ امکانِ شهود، برای تقلیلِ ماده به انعکاسی از امرِ غایب، برای تثبیتِ ابژه در هیاتِ امحایِ خویش بهکار گرفته شده است.
طراحیهای جُدی: سوبژکتیویتهای که در لحظهی ظهور ناپدید میشود
در امتدادِ این مواجههی ابژکتیو، طراحیهای علیرضا جُدی نه بهعنوانِ بازنماییِ یک فقدان، بلکه بهمثابهی خودِ فقدان در هیاتِ تصویری که در لحظهی ظهور، از هستی تهی میشود، رخ مینمایند. آنها نه در مقامِ تصاویرِ کامل، که همچون جسدهایی که هرگز هویتِ خویش را بازنیافتهاند، همانندِ صورتهایی که از شبِ نخستینِ آفرینش رانده شدهاند، در مرزِ ناپایداری و عدم، در هیاتِ زخمهایی که بر پوستِ زمان نقش بستهاند، در یک گریزِ دائمی از ادراک، معلق ماندهاند. در این طراحیها، چهرهها دیگر نه حاملِ خاطرهاند و نه متکی به حافظه؛ آنها تنها ردی از هستی، تصویری از چیزی که در آخرین لحظه، از امکانِ دیدهشدن انصراف داده است، هستند. این چهرهها، گویی که از خویش رانده شده باشند، در وضعیتی میانِ ظهور و زوال، در هالهای از عدم، در موقعیتی که دیگر نه گذشتهای برای آنها متصور است و نه آیندهای، در شکافِ میانِ یک حضور تجلیِ ناپایدار و یک غیبتِ قطعی، گرفتار آمدهاند. خطوط، دیگر حاملِ تعریفی از بدن نیستند؛ آنها بهسانِ شکستگیهای کهنه، تنها پژواکی از زمانهای ازدسترفته را در خود حمل میکنند. در میانِ این خطوط، گویی تصویری در حالِ ساختهشدن است، اما در همان لحظهی تکوین، تصمیم به انحلال گرفته است. پیکرههایی که از درون تهی شدهاند، خطوطی که بیش از آنکه فیگور را بسازند، آن را از درون فرو میپاشند، چهرههایی که در تلاش برای ظهور، خود را از هرگونه تثبیت تهی میکنند، در این فضای نامرئی، در این برزخِ تصویر، سرگردان و بیقرار ایستادهاند.
مواجهه در مقامِ آیینِ تدفینِ حقیقت
در نهایت «مواجهه»، نه یک نمایشگاه، که آستانهی یک نابودیِ مقدر، یک مرثیهی بیکلام برای تدفینِ امرِ تصویری، یک مناسکِ نامرئی برای بهخاطر سپردنِ چیزی که دیگر هیچ نامی برای آن باقی نمانده، است. در اینجا، فرم، دیگر نه بهمثابهی یک پدیدار، که در کسوتِ ردپایی از یک حذفِ رادیکال، در موقعیتِ غیابی که در تاریکی همچنان نفس میکشد، رخ مینماید و آنچه در پایان باقی میماند، نه جسم، نه تصویر، نه فرم، که سکوتِ استخوانهایی که هنوز در شبهای تاریکِ این جهان، نجوا میکنند، زمزمههایی که دیگر هیچکس قادر به فهمِ آنها نیست، اما در خلا زمان، همچنان ادامه دارند.
بام گردی
پرژام پارسی





